{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مقصد نامعلوم

مقصد نامعلوم
پارت ۵۵
دیانا:مهگل رفته بود
من چند روز پیش‌فهمیده بودم که حاملم و خبرشو داده بودم
فلش بک به دوروز گذشته
دیانا:از سونوگرافی برگشتم وقتی دکتر گفت حامله ای داشتم بال درمیاوردم‌
تصمیم گرفتم امشب جشن بگیرم
یه باکس گرفتم و چنتا جوراب و لباس بچه و بیبی چک گذاشتم توش
شبش
ارسلان:حالا مناسبت این جشن چیه
دبانا:عه عجول نباش میفهمی
خب خب من به خبری واستون دارم
ارسلان این واسه توعه
باکسو برداشت
بیبی چکونه که دید
اولش یکم تعجب کرده بود
بعدش محکم بغلم کرد و رو هوا چرخوندم
نیکا و دخترا هم که جیغ میزدن فقد
مهشاد مرید بغلم خاله شدمممممم
نیکا:قربونش برم من
پانیذ ت قرار بود عمع بشی هااا
پانیذ: بله میدونم جیغغ عنه شدنم مبارکم باشه
پایان فلش بک
ارسلان:دیانا این چه کاری بود کردی میدونستی میشد جون چند نفر رو با اون مدارک نجات بدیم عصبی
رصا:واییی دیانا پرا زودتر نگفته بودی
دیانا:اونا کپیه مدارک بود اصلش هنوز پیشمه
هستی:بابا تو دیگه کی هستی من دیگه میرم امید وارم منو بخشیده باشید
دیانا:بخشیدیم نیازی به رفتن نیست خوشحال میشیم‌پیشمون بمونید
نویسنده:به فنای مهگل بر نخوره ولی نقشش تو رمان منفی بود
دیدگاه ها (۰)

جغد کوچولوی من 🦉: part: 41D: با یاد اون لحظه بغضم گرفت(فلش ب...

جغد کوچولوی من🦉: part: 65بابای مهگل: دخترم باورم نمیشه این ک...

غریبه ی آشنا😊پارت ۱سلام من هستی هستم ۱۹ سالمه من بهترین دوست...

•رمان سرنوشت:)!.Part:18.🤍.ارسلان: کلافه شمارشو گرفتم دوست ند...

مقصد نامعلوم پارت اخر۳ ماه بعددیانا:با صدای تیر سرم سوت کشید...

رمان انتقام خونین 🩸❣️part:24ادامه فلش بک پانیذ:آقا لطفا مزاح...

جغد کوچولوی من🦉:part: 44D: اون محراب بود محرابو کنار زدم پری...

پانیذ🖤_ ببین مهدیس حامله نمیشه رفته بود آزماش داده بود بعد گ...

🍁Part_80🍁🦉❤️آغوش گرم تو❤️🦇🦇ارسلان🦇تو اتاق مدیریت نشسته بودم ...

do not leave mep4☆ لبخند زدم پاشدم کارامو انجام دادم تا ساعت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط