رمان سرنوشت
•رمان سرنوشت:)!.
Part:18
.🤍.
ارسلان: کلافه شمارشو گرفتم دوست نداشتم غرورمو بزارم زیر پام ولی فقط چون تقصیر من بود این کارو کردم..اه لعنت به من که انقدر زود قضاوت کردم اخه اون چه حرفی بود به دختر مردم زدم؟....هی زنگ میزدم اما ریجکت میکرد با سرعت داشتم تو خیابون ویراج میدادم که همون موقع گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود...اولش جواب ندادم ولی ی بار دیگه زنگ زد کلافه جواب دادم...
_بفرمایید
+مهرابم؟
_کارتو بگو؟
+با این برج زهر ماری که من میبینم دلم واسه دیانا میسوزه...
_کارتو میگی یا قطع کنم؟
+من فک کنم میدونم دیانا کجا میره...
_خب چرا صبر کردی بگو دیگه؟:)
+هر وقت تو خونه اونموقعه ها با بابا و داداشش دعواش میشد میرفت بام برو اونجا شاید اونجا رفته...
ارسلان: بدون خدافظی قطع کردم و رامو کج کردم سمت بام...
___
دیانا: واقعا الان بعد این همه هیاهو نیاز داشتم یکم خلوط کنم....حرفای ارسلان منو ناراحت نکرد این منو ناراحت کرد که اون شخصی که این حرفو زد ارسلان بود ولی من خودم خوب میدونستم که چرا اینجام و ارسلان فقط نفرت داره ازم ولی هیچ وقت به روم نیورده بود اون نفرتشو ولی تقصیر اونم بود....
فلش بک به سه ماه پیش*
دیانا: با ذوق گونه رضا رو بوسیدم و از ماشین پیاده شدم رفتم داخل دانشگاه که نیکارو با پانیذ اون گوشه دیدم با ذوق پریدم تو بغلش...
_فکر کردم شما دوتا تنبل دیرتر از من میرسین...
پانیذ: فعلا که داداش جنابعالی تنبل بود و شمارو دیر رسوند...
دیانا: حالا از کی تا حالا داداش من برا شما مهم شده پانیذ خانوم؟:)...
نیکا: این ی کاسه ای زیر نیم کاسشه..
پانیذ: با بازوم کوبندم تو پهلوی نیکا و با حرس گفتم...
_عه هی هیچی نمیگم خفه شین دیگهه..
دیانا: بچها خیلی ذوق دارممم اولین روز دانشگاه دیانا رحیمی...
پانیذ: حالا انگار دیانا رحیمی چه پخی هست...
نیکا: عه نزن تو ذوق بچم دیگه...ولی من بیشتر برای اینذوق دارم که هممون بیشتر کلاسامون یکیه چفد خوش بگذرونیم...
پانیذ: اخه احمق تو میای دانشگاه واسهخوشگذرونی؟...
نیکا: شاید اینجا ی پسر خوبم پیدا کردیم از این درس خوندن راحت بشیم...
دیانا: عه نیکا خفه شو دیگه...همون موقع داشتیم با کلکل میکردیم
که سه چهارتا پسر با هم وارد دانشگاه شدن و در حال هر هر کر کر بودن...
نیکا: جنسمونم جور شد...
Part:18
.🤍.
ارسلان: کلافه شمارشو گرفتم دوست نداشتم غرورمو بزارم زیر پام ولی فقط چون تقصیر من بود این کارو کردم..اه لعنت به من که انقدر زود قضاوت کردم اخه اون چه حرفی بود به دختر مردم زدم؟....هی زنگ میزدم اما ریجکت میکرد با سرعت داشتم تو خیابون ویراج میدادم که همون موقع گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود...اولش جواب ندادم ولی ی بار دیگه زنگ زد کلافه جواب دادم...
_بفرمایید
+مهرابم؟
_کارتو بگو؟
+با این برج زهر ماری که من میبینم دلم واسه دیانا میسوزه...
_کارتو میگی یا قطع کنم؟
+من فک کنم میدونم دیانا کجا میره...
_خب چرا صبر کردی بگو دیگه؟:)
+هر وقت تو خونه اونموقعه ها با بابا و داداشش دعواش میشد میرفت بام برو اونجا شاید اونجا رفته...
ارسلان: بدون خدافظی قطع کردم و رامو کج کردم سمت بام...
___
دیانا: واقعا الان بعد این همه هیاهو نیاز داشتم یکم خلوط کنم....حرفای ارسلان منو ناراحت نکرد این منو ناراحت کرد که اون شخصی که این حرفو زد ارسلان بود ولی من خودم خوب میدونستم که چرا اینجام و ارسلان فقط نفرت داره ازم ولی هیچ وقت به روم نیورده بود اون نفرتشو ولی تقصیر اونم بود....
فلش بک به سه ماه پیش*
دیانا: با ذوق گونه رضا رو بوسیدم و از ماشین پیاده شدم رفتم داخل دانشگاه که نیکارو با پانیذ اون گوشه دیدم با ذوق پریدم تو بغلش...
_فکر کردم شما دوتا تنبل دیرتر از من میرسین...
پانیذ: فعلا که داداش جنابعالی تنبل بود و شمارو دیر رسوند...
دیانا: حالا از کی تا حالا داداش من برا شما مهم شده پانیذ خانوم؟:)...
نیکا: این ی کاسه ای زیر نیم کاسشه..
پانیذ: با بازوم کوبندم تو پهلوی نیکا و با حرس گفتم...
_عه هی هیچی نمیگم خفه شین دیگهه..
دیانا: بچها خیلی ذوق دارممم اولین روز دانشگاه دیانا رحیمی...
پانیذ: حالا انگار دیانا رحیمی چه پخی هست...
نیکا: عه نزن تو ذوق بچم دیگه...ولی من بیشتر برای اینذوق دارم که هممون بیشتر کلاسامون یکیه چفد خوش بگذرونیم...
پانیذ: اخه احمق تو میای دانشگاه واسهخوشگذرونی؟...
نیکا: شاید اینجا ی پسر خوبم پیدا کردیم از این درس خوندن راحت بشیم...
دیانا: عه نیکا خفه شو دیگه...همون موقع داشتیم با کلکل میکردیم
که سه چهارتا پسر با هم وارد دانشگاه شدن و در حال هر هر کر کر بودن...
نیکا: جنسمونم جور شد...
- ۵.۴k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط