پارت25
یونجون با چشمانی سرشار از خشم، به تهیون خیره شده بود. جوری نفس میکشید انگار حیوانی درنده بود که منتظر شکارش کمین کرده..
تهیون که متوجه امدن سوبین شد، به سمتش قدم برداشت..تا نزدیک سوبین شد، یونجون به سمتش حمله ور شد و با مشت کوبید توی صورتش. خون از دماغ تهیون سرازیر شد و با خشم داد زد:چته مرتیکه؟!هوس مردن کردی؟
یونجون خنده ای عصبی سر داد:من چمه؟ عوضی فکر کردی سوبین عروسک خیمه شب بازیه، که شب بهش بگی ازش متنفری و فرداش انگار هیچ کاری نکردی؟
تا آن لحظه بین همه ی بچه هایی که در کلاس حضور داشتن، هیچ حرفی رد و بدل نشده بود. تهیون پوزخندی زد:مخت تاب برداشته؟من کی همچین مزخرفی بهش گفتم و به سوبین نگاه کرد و ادامه داد:چرا از خودش نمیپرسی؟!سوبین من همچین حرفی زدم؟ سوبین هیچی نگفت. تهیون داد زد:چرا لال مونی گرفتی؟
یونجون با کلافگی گفت:لابد من بودم دیشب بهش پیام دادم...اره؟ تهیون با تعجب نگاهی به یونجون و بعدش به سوبین انداخت:چه چرت و پرتی واسه خودت تفت میدی؟من سه روزه گوشیم رو گم کردم!
یونجون:چی؟!
تهیون:دارم میگم من گوشیم رو گم کردم!اصلا گیریم گوشیم همراهم بود، چرا باید همچین حرفی به سوبین بز...تهیون یهو حرفش رو قطع کرد و زیر لب گفت:زنیکه! و با سرعت و عصبانیت از کلاس بیرون رفت و به سمت کلاس بغلی یا همون کلاس خواهر ناتنی اش رفت. یونجون دنبالش رفت و بومگیو هم به دنبال اون دوتا... تهیون با عصبانیت وارد کلاس شد و غرید:اون کانگ هه ری سلیطه کدوم گوریه؟
از ته کلاس دختری با موی کمی بلند قهوه ای، چشمانی کشیده و چهره ای ظریف مثل آهو به سمت تهیون قدم برداشت و گفت:چرا داد میزنی؟ تهیون محکم مچ دست دختر رو گرفت و از کلاس بیرون برد:تو گوشی من رو برداشتی؟!آره؟معلومه کار خودته دیگه...
دختر لبخندی مغرورانه زد:اوه!چیه؟!نکنه عصبانی شدی که به معشوقت گفتم ازش بدت میاد؟!آخی...
تهیون که متوجه امدن سوبین شد، به سمتش قدم برداشت..تا نزدیک سوبین شد، یونجون به سمتش حمله ور شد و با مشت کوبید توی صورتش. خون از دماغ تهیون سرازیر شد و با خشم داد زد:چته مرتیکه؟!هوس مردن کردی؟
یونجون خنده ای عصبی سر داد:من چمه؟ عوضی فکر کردی سوبین عروسک خیمه شب بازیه، که شب بهش بگی ازش متنفری و فرداش انگار هیچ کاری نکردی؟
تا آن لحظه بین همه ی بچه هایی که در کلاس حضور داشتن، هیچ حرفی رد و بدل نشده بود. تهیون پوزخندی زد:مخت تاب برداشته؟من کی همچین مزخرفی بهش گفتم و به سوبین نگاه کرد و ادامه داد:چرا از خودش نمیپرسی؟!سوبین من همچین حرفی زدم؟ سوبین هیچی نگفت. تهیون داد زد:چرا لال مونی گرفتی؟
یونجون با کلافگی گفت:لابد من بودم دیشب بهش پیام دادم...اره؟ تهیون با تعجب نگاهی به یونجون و بعدش به سوبین انداخت:چه چرت و پرتی واسه خودت تفت میدی؟من سه روزه گوشیم رو گم کردم!
یونجون:چی؟!
تهیون:دارم میگم من گوشیم رو گم کردم!اصلا گیریم گوشیم همراهم بود، چرا باید همچین حرفی به سوبین بز...تهیون یهو حرفش رو قطع کرد و زیر لب گفت:زنیکه! و با سرعت و عصبانیت از کلاس بیرون رفت و به سمت کلاس بغلی یا همون کلاس خواهر ناتنی اش رفت. یونجون دنبالش رفت و بومگیو هم به دنبال اون دوتا... تهیون با عصبانیت وارد کلاس شد و غرید:اون کانگ هه ری سلیطه کدوم گوریه؟
از ته کلاس دختری با موی کمی بلند قهوه ای، چشمانی کشیده و چهره ای ظریف مثل آهو به سمت تهیون قدم برداشت و گفت:چرا داد میزنی؟ تهیون محکم مچ دست دختر رو گرفت و از کلاس بیرون برد:تو گوشی من رو برداشتی؟!آره؟معلومه کار خودته دیگه...
دختر لبخندی مغرورانه زد:اوه!چیه؟!نکنه عصبانی شدی که به معشوقت گفتم ازش بدت میاد؟!آخی...
- ۱.۸k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط