{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۷۶ | «بارون و یک چتر...»


---

فردای آن روز...

از صبح آسمان سئول ابری بود.

ابرهای خاکستری آرام‌آرام تمام شهر را پوشانده بودند.

مانلی کنار پنجره‌ی اتاق طراحی ایستاده بود و به آسمان نگاه می‌کرد.

زیر لب گفت:

«فکر کنم امروز بارون بیاد...»


---

بعدازظهر...

درست وقتی تمرین اعضا تمام شد...

باران شدیدی شروع به باریدن کرد.

صدای برخورد قطره‌های باران با شیشه، تمام شرکت را پر کرده بود.

کارمندها یکی‌یکی با چترهایشان از ساختمان خارج می‌شدند.


---

مانلی کیفش را برداشت.

همین که به در خروجی رسید...

یادش افتاد چترش را صبح در خانه جا گذاشته است.

آهی کشید.

«ای وای...»


---

در همان لحظه...

صدایی از پشت سرش آمد.

«مانلی.»

برگشت.

تهیونگ بود.

چتری مشکی در دست داشت.

لبخند آرامی زد.

«اگه عجله نداری...»

«می‌تونیم با یه چتر بریم.»


---

مانلی چند لحظه مردد ماند.

بعد با خجالت گفت:

«مزاحمت نمی‌شم؟»

تهیونگ خیلی آرام خندید.

«نه...»

«اتفاقاً خوشحال می‌شم.»


---

هر دو زیر یک چتر از شرکت بیرون آمدند.

باران هنوز شدید بود.

چتر کوچک‌تر از آن بود که هر دو کاملاً زیرش جا شوند.

تهیونگ بی‌صدا چتر را بیشتر سمت مانلی گرفت.

در نتیجه، شانه‌ی خودش آرام‌آرام خیس شد.


---

چند دقیقه بعد...

مانلی متوجه شد.

با نگرانی گفت:

«تهیونگ... خودت داری خیس می‌شی.»

تهیونگ بی‌تفاوت شانه بالا انداخت.

«اشکالی نداره.»

«مهم اینه که تو خیس نشی.»


---

قلب مانلی تندتر از همیشه شروع به تپیدن کرد.

نگاهی کوتاه به تهیونگ انداخت.

اما چیزی نگفت.

فقط لبخند آرامی روی لبش نشست.


---

از آن طرف خیابان...

جیمین و جونگکوک که سوار ماشین بودند، آن دو را دیدند.

جونگکوک خندید.

«هیونگ رو نگاه...»

جیمین هم لبخند زد.

«اگه بارون یه ساعت دیگه هم ادامه داشته باشه، فکر کنم خودش کامل خیس بشه ولی نذاره یه قطره روی مانلی بیفته.»

هر دو آرام خندیدند.


---

وقتی به ایستگاه اتوبوس رسیدند...

باران کمی آرام‌تر شده بود.

مانلی به تهیونگ نگاه کرد.

«ممنون...»

تهیونگ لبخند گرمی زد.

«خواهش می‌کنم.»

چند لحظه فقط به هم نگاه کردند...

بعد اتوبوس از راه رسید.

مانلی قبل از سوار شدن، آرام گفت:

«شب بخیر...»

تهیونگ پاسخ داد:

«شب بخیر، مانلی.»

اتوبوس حرکت کرد...

و تهیونگ تا وقتی اتوبوس از دیدش ناپدید شد، همان‌جا زیر باران ایستاده بود.


---

پایان پارت ۷۶... 🤍☔

> گاهی یک چتر کوچک، دو قلب را بیشتر از هر بهانه‌ای به هم نزدیک می‌کند. 🌙
دیدگاه ها (۱)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

بانو فیک نویس فالو شه@wiwish.a

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط