گاهی به سرم میزند افسانه بگویم

گاهی به سرم میزند افسانه بگویم
از عاقبــت یـک دل دیـوانه بگویــم

با آنکه مرا دربه در کوی خودش ساخت
در هر سخنـم از غـم ایـن خـانه بگویـم

آتش بــزنـم ایـن دل افــــروختنی را
از شمع و گل و حسرت پروانه بگویم

با سوزِ دل از ساکن میخانه مسکین
در هم شکنم ساغــر و پیمانه بگویم

بی پرده ز آن یار گران مایه ی خوش رو
زان پــادشه کلـبهِ ویـــــرانه بگویـــــم
دیدگاه ها (۰)

من با تو نگویم كه تو پروانه‌ی من باشچون شمع بیا روشنی خانه‌ی...

مثل یک ویرانه بودم تا که تو پیداشدیاین دل ویرانه را گلخانه ک...

عمرِ مـن در طلبِ نرگـسِ مستانـه گذشتدل نشد مست ز پیمانـه و پ...

پریشان کن سر زلف سیاهت شــــانه اش با منسیه زنجیر گیسو بــاز...

پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش با من سیه زنجیر گیسو باز کن د...

در پیش بی دردان چرا ، فریاد بی حاصل کنم . گر شکوه ای دارم ز ...

‍ هرکس که چو من دلبر جانانه نداردشمعی ست که می سوزد و پروانه...

عاشقانه های شبنم

می‌کند سلسله ی زلف تو دیوانه مرامی‌کِشد نرگس مست تو به میخان...

میکند سلسلهٔ زلف تو دیوانه مرامیکشد نرگس مست تو به میخانه مر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط