چراغ های شهر،
چراغ های شهر،
خاموش میشوند...
و تاریکی،
در شهر
اُتراق میکند....
و سکوت..
حکمرانیش را آغاز....
نسیمی،
در حوالی روحم،
وزیدن میگیرد...
و خواب، امشب
گویا از چشمانم فراریست...
من...
سالهاست زنده ام!
اما
هنوز
مفهوم زنده بودن را
نمیدانم.....
به اطرافم مینگرم...
آه.. دگر حتی جیرجیکهای سخاوتمند نیز
به دیدارم نمی آیند...
و امشب
چه غریبانه
در طلب آغوش تو اَم...
لِیک..
......
بگذار این نقطه ها در پایان هر قصه ام بماند...
چرا که من... سالهاست از سخن گفتن، بیزارم.......
Reyhan 1383
خاموش میشوند...
و تاریکی،
در شهر
اُتراق میکند....
و سکوت..
حکمرانیش را آغاز....
نسیمی،
در حوالی روحم،
وزیدن میگیرد...
و خواب، امشب
گویا از چشمانم فراریست...
من...
سالهاست زنده ام!
اما
هنوز
مفهوم زنده بودن را
نمیدانم.....
به اطرافم مینگرم...
آه.. دگر حتی جیرجیکهای سخاوتمند نیز
به دیدارم نمی آیند...
و امشب
چه غریبانه
در طلب آغوش تو اَم...
لِیک..
......
بگذار این نقطه ها در پایان هر قصه ام بماند...
چرا که من... سالهاست از سخن گفتن، بیزارم.......
Reyhan 1383
- ۴.۰k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط