{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چراغ های شهر،

چراغ های شهر،
خاموش میشوند...
و تاریکی،
در شهر
اُتراق میکند....
و سکوت..
حکمرانیش را آغاز....
نسیمی،
در حوالی روحم،
وزیدن میگیرد...
و خواب، امشب
گویا از چشمانم فراریست...
من...
سالهاست زنده ام!
اما
هنوز
مفهوم زنده بودن را
نمیدانم.....
به اطرافم مینگرم...
آه.. دگر حتی جیرجیکهای سخاوتمند نیز
به دیدارم نمی آیند...
و امشب
چه غریبانه
در طلب آغوش تو اَم...
لِیک..
......
بگذار این نقطه ها در پایان هر قصه ام بماند...
چرا که من... سالهاست از سخن گفتن، بیزارم.......

Reyhan 1383
دیدگاه ها (۳)

مثل اینکه امسالم سیزده بدرمون خیالی شد (๑•﹏•) اما.. توی خیال...

اینم سیزده بدر حقیقی!.. متاسفانه مامانم انگاری تازه فهمیده س...

اینم اخرین عکسی که دیدمش.. اینجا هردومون بزرگتر شده بودیم.. ...

یادش بخیررر.. خونه ی بابابزرگ.. بهترین و به یاد موندنی ترین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط