فصل دوم
فصل دوم
پارت سوم
ویو تهیونگ:
مقابلش ایستادم و صورتمو به صورتش نزدیک کردم
بادستم کمرشون ناز کردم و جنی دستشو روس پشتم گذاشت
تا بهم نزدیک تر شدیم گوشیم زنگ خورد
از هم دور شدیم گوشیمو برداشتم کوکی بود
مکالمه تو اتاق :
کوک :سلام
_سلام
+هیونگ کجایی اعضا رفتن بیرون من نبردن چون خواب بودم
رعد برق میزه من تنهایی میترسم ، راستی تو هنوز نیومده کره
_(خنده مستطیلی) نه نیومدم فردا برمیگردم
+امشب کجا میخوابی ؟؟؟ جنی بهتر شد؟؟؟؟ لیسا خوبه ؟؟؟؟
_خونه جنی میخوابم جنی هم مرخص شد ولی فردا میریم شیمی درمانی
بعدش برمی گردیم من از لیسا خبر ندارم ولی میدونم حالش خوب نیست
بعد خبر سرطان جنی اصلا حال حوصله نداره
+چی ؟؟جنی سرطان داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-آره به اعضا نگو من خودم میگم دهن لقی نکن خب !
+نه نمیگم خیالت راحت هیونگ عه اعضا اومدن بای
_خدافظ
پایان مکالمه
جنی اومد تو اتاق
جنی:چه شد تهیونگ ؟
تهیونگ:هیچی تنها بود از رعد برق ترسیده بود
جنی :اوهوم بیا بریم شام بخور
تهیونگ :بریم
چه قدر دوکی بوکی هاش مزه دوکی بوکی های مامانمو میده
خیلی خوش مزه بود
جنی :بد شد میدونم بازم خراب کردم
تهیونگ :نَنَ نه عالی شده !
جنی :حیححححح پس بخور دیگه
تهیونگ:دارم میخورم
جنی :من میترسم هیونگ
تهیونگ:از چی ؟؟؟؟
جنی :از همچی من شنیدم سرطان کشنده س
تهیونگ:نگران نباش هیچی نمیشه تو باید باهاش مثل دشمن باهاش بجنگی
جنی :فردا فیزیولوژی هم دارم باید از تومور تو مغزم عکس بگیرن
تهیونگ :میدونم رزی بهم گفت
جنی:گفتی رزی من باید به اونی (جیسو)زنگ بزنم بگم مرخص شدم اومدم خونه
ویو جنی :
رفتم اتاق و زنگ زدم
مکالمه :
+سلام اونی خوبی
_خوبم تو چطوری جنی ؟
+جیسو یاااااا من مرخص شدم
_واوووو مبارکه
+جیسو من تهیونگ آوردم خونم بگو خب
_خب؟؟؟؟
+هیچی بای.
پایان مکالمه
جنی: عه شامتو چرا نخوردی ؟؟؟
ته :یونگی با جیمین تصادف کردن باید امشب برم کره جنوبی
جنی: تا کره ۱ روز راهه این موقع شب بلیط از کجا میاری ؟؟
ته:نامجون برامون گرفته
جنی:برامون؟
ته:آره دیگه من و تو
جنی:پس شیمی درمانی؟؟؟
+نامجون برات وقت گرفته فقط بپوش بریم
_خب باشه اوکی من برم وسایلم رو بردارم
+سریع
وای خدای من چقد نامجون باهوشه از کجا فهمید باید برام وقت بگیره ؟؟؟؟؟
تهیونگ :بدوووووو دیره به پرواز نمیرسیم
_اومدم بریم
فردا صبح
ویو تهیونگ
بیدار شدیم دیدم رسیدیم و همه دارن پیاده میشن هر چی جنی رو صدا کردم بیدار نشد
بغلش کردم و پیادش کردم دیدم جین و نامجون و جیهوپ و کوک وایسادن تا دیدمشون جنی رو روی زمین
گذاشتم اونم روی پاهاش ایستاد و چشاشو مالید
جنی: عه رسیدیم
ته:آره اونجارو بچه ها وایسادن به سمتشون قدم برداشتم سلام کردیم
جنی و ته :سلام
بچه ها :سلام
جین:کجاموندید تهیونگ ی چی میگم استرس نگیر یونگی حالش خوبه دیشب بعد
گچ گرفتن دستش مرخص شد اما جیمین تو ک کما عه (هق)
ته:نه باورم نمیشه بریم من باید جیمین رو ببینم
جیهوپ :الان نمیشه بریم خونه بعد
ویو خونه :
جنی:من میرم خونه خودم تو نمیام بای
ته:میموندیم ناهار
جنی :نه ممنون خداحافظ
ته:خدافظ
ویو یونگی :
از اون موقع که مرخص شدم دیگه هیچکس بهم اهمیت نمیده فکر و ذکرشان شده جیمین جیمین
یونگی :سلام
ته یونگی نگاه نکرد و دوباره از بچه هو حال جیمین رو پرسید
شاید اونا دیگه منو دوست ندارن
چند دیقه بعد یونگی با ی چمدون از اتاق خارج شد
شوگا :خداحافظ
نامجون :کجا؟؟؟
یونگی :ی جا پیدا کنم زندگی کنم اینجا جای من نیس حواستون باشه حال جیمین بد نشه (زد روی شونه ی نامجون )
چند دیقه بعد
یونگی و کوک باهم برگشتن
کوک:هیونگ برام شیرموز خرید .(با خوشحالی )
ته:پس من چی ؟؟؟؟
کوک :هیچی( حیحححح )
آیفون زنگ خورد
پایان
پارت سوم
ویو تهیونگ:
مقابلش ایستادم و صورتمو به صورتش نزدیک کردم
بادستم کمرشون ناز کردم و جنی دستشو روس پشتم گذاشت
تا بهم نزدیک تر شدیم گوشیم زنگ خورد
از هم دور شدیم گوشیمو برداشتم کوکی بود
مکالمه تو اتاق :
کوک :سلام
_سلام
+هیونگ کجایی اعضا رفتن بیرون من نبردن چون خواب بودم
رعد برق میزه من تنهایی میترسم ، راستی تو هنوز نیومده کره
_(خنده مستطیلی) نه نیومدم فردا برمیگردم
+امشب کجا میخوابی ؟؟؟ جنی بهتر شد؟؟؟؟ لیسا خوبه ؟؟؟؟
_خونه جنی میخوابم جنی هم مرخص شد ولی فردا میریم شیمی درمانی
بعدش برمی گردیم من از لیسا خبر ندارم ولی میدونم حالش خوب نیست
بعد خبر سرطان جنی اصلا حال حوصله نداره
+چی ؟؟جنی سرطان داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-آره به اعضا نگو من خودم میگم دهن لقی نکن خب !
+نه نمیگم خیالت راحت هیونگ عه اعضا اومدن بای
_خدافظ
پایان مکالمه
جنی اومد تو اتاق
جنی:چه شد تهیونگ ؟
تهیونگ:هیچی تنها بود از رعد برق ترسیده بود
جنی :اوهوم بیا بریم شام بخور
تهیونگ :بریم
چه قدر دوکی بوکی هاش مزه دوکی بوکی های مامانمو میده
خیلی خوش مزه بود
جنی :بد شد میدونم بازم خراب کردم
تهیونگ :نَنَ نه عالی شده !
جنی :حیححححح پس بخور دیگه
تهیونگ:دارم میخورم
جنی :من میترسم هیونگ
تهیونگ:از چی ؟؟؟؟
جنی :از همچی من شنیدم سرطان کشنده س
تهیونگ:نگران نباش هیچی نمیشه تو باید باهاش مثل دشمن باهاش بجنگی
جنی :فردا فیزیولوژی هم دارم باید از تومور تو مغزم عکس بگیرن
تهیونگ :میدونم رزی بهم گفت
جنی:گفتی رزی من باید به اونی (جیسو)زنگ بزنم بگم مرخص شدم اومدم خونه
ویو جنی :
رفتم اتاق و زنگ زدم
مکالمه :
+سلام اونی خوبی
_خوبم تو چطوری جنی ؟
+جیسو یاااااا من مرخص شدم
_واوووو مبارکه
+جیسو من تهیونگ آوردم خونم بگو خب
_خب؟؟؟؟
+هیچی بای.
پایان مکالمه
جنی: عه شامتو چرا نخوردی ؟؟؟
ته :یونگی با جیمین تصادف کردن باید امشب برم کره جنوبی
جنی: تا کره ۱ روز راهه این موقع شب بلیط از کجا میاری ؟؟
ته:نامجون برامون گرفته
جنی:برامون؟
ته:آره دیگه من و تو
جنی:پس شیمی درمانی؟؟؟
+نامجون برات وقت گرفته فقط بپوش بریم
_خب باشه اوکی من برم وسایلم رو بردارم
+سریع
وای خدای من چقد نامجون باهوشه از کجا فهمید باید برام وقت بگیره ؟؟؟؟؟
تهیونگ :بدوووووو دیره به پرواز نمیرسیم
_اومدم بریم
فردا صبح
ویو تهیونگ
بیدار شدیم دیدم رسیدیم و همه دارن پیاده میشن هر چی جنی رو صدا کردم بیدار نشد
بغلش کردم و پیادش کردم دیدم جین و نامجون و جیهوپ و کوک وایسادن تا دیدمشون جنی رو روی زمین
گذاشتم اونم روی پاهاش ایستاد و چشاشو مالید
جنی: عه رسیدیم
ته:آره اونجارو بچه ها وایسادن به سمتشون قدم برداشتم سلام کردیم
جنی و ته :سلام
بچه ها :سلام
جین:کجاموندید تهیونگ ی چی میگم استرس نگیر یونگی حالش خوبه دیشب بعد
گچ گرفتن دستش مرخص شد اما جیمین تو ک کما عه (هق)
ته:نه باورم نمیشه بریم من باید جیمین رو ببینم
جیهوپ :الان نمیشه بریم خونه بعد
ویو خونه :
جنی:من میرم خونه خودم تو نمیام بای
ته:میموندیم ناهار
جنی :نه ممنون خداحافظ
ته:خدافظ
ویو یونگی :
از اون موقع که مرخص شدم دیگه هیچکس بهم اهمیت نمیده فکر و ذکرشان شده جیمین جیمین
یونگی :سلام
ته یونگی نگاه نکرد و دوباره از بچه هو حال جیمین رو پرسید
شاید اونا دیگه منو دوست ندارن
چند دیقه بعد یونگی با ی چمدون از اتاق خارج شد
شوگا :خداحافظ
نامجون :کجا؟؟؟
یونگی :ی جا پیدا کنم زندگی کنم اینجا جای من نیس حواستون باشه حال جیمین بد نشه (زد روی شونه ی نامجون )
چند دیقه بعد
یونگی و کوک باهم برگشتن
کوک:هیونگ برام شیرموز خرید .(با خوشحالی )
ته:پس من چی ؟؟؟؟
کوک :هیچی( حیحححح )
آیفون زنگ خورد
پایان
- ۲۵۷
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط