{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگار همانی بودم


انگار همانی بودم
که در یار کشی هایِ بچگی ؛
گوشه ای کِز میکردم
ساکت و ثابت می ایستادم
و با نگاهم خواهش میکردم یارشان بشوم.
ولی هیچ کسی انگار نه التماسِ نگاهم را می فهمید
و نه من را برایِ خودش می کشید ...

#فرگل_مشتاقی
دیدگاه ها (۱)

‌‌هر کسی برای این که زندگی کند، باید یک توهمی داشته باشد، اگ...

‌در من يك تيمارستان وجود دارديك تيمارستان با هفتاد تختخواب.....

بانمک بودن بابی‌شعور بودن فرق داره.رُک بودن بابی‌ادبی فرق دا...

سر و کله ی عشق که پیدا می شود،بهمن ترین ماه سال همبوی بهارنا...

پدر بزرگ من یه کله پز بود

#پارت_1مرد ترسیده خودش را روی زمین میکشید تا راهی برای فرار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط