{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌

‌
انگار همانی بودم
که در یار کشی هایِ بچگی ؛
گوشه ای کِز میکردم
ساکت و ثابت می ایستادم
و با نگاهم خواهش میکردم یارشان بشوم.
ولی هیچ کسی انگار نه التماسِ نگاهم را می فهمید
و نه من را برایِ خودش می کشید ...
‌
#فرگل_مشتاقی
‌
دیدگاه ها (۱)

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁶﴿ویو ات﴾چند لحظه همان‌جا خشکم زده بود.ب...

چند پارتی

پارت سوم آن شب طوفان وحشتناکی بیرون در می‌گرفت. روی تخت نشست...

برده عمارت جئون

#in_your_eyespart_10۰ویو کایلاچند ثانیه...کوک حتی نفس هم نمی...

#Escape_from_death_April29 #part5به عکسی که به سنگ قبر تکیه ...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

پارت سوم شروعی دوباره

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "61"☆ویو هانا☆بعد از رفتن آقای الکس، چند لحظه همون...

پارت ۱۹:خب فکر کنم عاشقت شدم! will l fill i love you

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط