{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«مرا آن دل که بر دریا زنم نیست»

«مرا آن دل که بر دریا زنم نیست»

به پیش روی من، تا چشم یاری میکند، دریاست.


چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست،


در این ساحل که من افتاده ام خاموش


غمم دریا، دلم تنهاست،


وجودمبسته در زنجیر خونین تعلق هاست!


خروش موج با من می کند نجوا:


ــ که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت،


که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت،...


*


مرا آن دل که بر دریا زنم نیست


ز پا این بند خونین برکَنَم نیست


امید آنکه جان خسته ام را


به آن نادیده ساحل افکنم نیست.  

فریدون مشیری
دیدگاه ها (۳)

حاجی دلتنگتیم

دلتنگ سلیمانی

حضرت محمد صلی الله علیه و آله :مَن أَرادَ أن تُستَجابَ دَعوَ...

برتن خورشید می‌پیچد به ناز، چادر نیلوفری رنگ غروب.تک‌‌ درختی...

می‌دانستم روزی ترک خواهم شد. از همان ابتدا می‌دانستم که او م...

مردی در ساحل...[پارت سوم]صبح روز بعد...ات از خواب بیدار شد.ا...

مردی در ساحل...[پارت هفتم]روز بعد...ات طبق عادت هر روز، نزدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط