فیک کوک

(فیک مافیای)
{پارت چهارم}
هنوز پله پنجم بودم که صدای جیغ اجوما رو شنیدم رفتم توی اتاق که اون دختره رو دیدم قش کرده بود سریع برآید بغلش کردم ....
جی کی:گمشید ماشین من رو زود حاضر کنید (عربده)
سریع بردمش بیمارستان از ماشین پیاده کردم رفتم داخل بیمارستان
جونگ کوک:کسی اینجا نیست (داد)
پرستار: لطفاً آروم باشید اینجا بیمارستانه
جونگ‌کوک: بجای این حرفا بیا به این برس(عصبانی وحرصی)
پرستار: لطفاً یه برانکارد بیارید سریعتر

فلش بک ۲ ساعت بعد
الان دوساعته که بیهوشه نمی‌دونم چرا نگرانشم کصخل شدما (دور از جونت پسرم خوب همه عاشق میشن 🤧جی کی: ببند بابا ادمین:😑)
بعد از چند دقیقه گفتن داره بهوش اومد رفتم تو اتاق که دیدم بهوش اومد تا منو دید مثل بید می‌لرزید





ا.ت ویو

چشمامو باز کردم اول تار می‌دیدم که صدای در اومد تونستم ببینم سرم رو برگردوندم که جونگ کوک رو دیدم از ترس به خودم لرزیدم که دیدم داشت میومد سمتم که گفتم.......


ا.ت:تروخدا همونجا وایسا(بغض و ترس)

کوک:از من می‌ترسی(یه قدم اومد جلو)

ا.ت:ا..ره.اره(ترس بیشتر)

کوک:نترس کاریت ندارم (اومد جلو)
که یهو گریم گرفت که دیدم اومد با دوستاش اشکام رو پاک کرد (ادمین آروم است 😀) که دکتر اومد

دکتر:آقای جئون
کوک:بله
دکتر: لطفاً بیاین
کوک:بله چشم

کوک ویو
رفتم بیرون که جین گفت (یاع یاع)

جین:با این بنده خدا چیکار کردی

جونگ کوک:.........
جین:یه چند تا دارو براش نوشتم سروقت باید بخوره که برنامه داروش رو توی کاغذ مینویسم میدم بهت کم خونه یه هفته هم استراحت کنه اوکی
جونگ کوک:اوکی کی مرخص میشه
جین:دوساعت دیگه تو تا اون موقع برو براش لباس بیار
جونگ کوک:خیلی خوب من رفتم حواست بهش باشه هیونگ
جین:باشه خدافظ
با جین خداحافظی کردم رفتم سمت خونه چون نمی‌دونستم لباساش کجاست به اجوما گفتم بره و براش بیاره منم تا اون موقع قهوه خوردم و لباسم رو عوض کردم


ا.ت ویو
دکتر بهم یه آرامبخش زد گفت یه ساعت بخوابم وقتی بیدار شدم صدای بم یکی توی گوشم می‌پیچید که می‌گفت:ا.ت خوشگلم نمی‌خوای بیدار شی
که فهمیدم جئون جونگ‌کوک یااااخداااا ای چرا اونجوری می‌کنه دیوانس که دیدم دکتر صداش زد گفت بیاد بره تا پرستار منو بیدار کنه منم خودمو زدم بخواب که پرستار اومد منو مثلاً بزور بیدار کرد که دیدم جونگ کوک نشسته با دیدن قیافه دوبارش ترس بجونم افتاد که همین پرستار رفت بیرون جونگ کوک اومد تو اتاق یه سام دستش بود که داشت میآورد که گفتم.......

ا.ت:نیازی نیست خودم ...ور ..میدارم بزارش اونجا و برو
کوک:از من می‌ترسی (با صدای دورگه)
ا.ت:.........
کوک:بیا (گذاشت روی مبل کنار در)
ا.ت:..........
بعدش رفت که بعد از چند دقیقه بلند شدم که درد توی کمرم پیچید که نشستم سرم رو گرفتم پایین بعدش آوردم بالا که دیدم کوک منو داره نگاه می‌کنه وا...وایسا داره میاد تو که در واشد .......

کوک:گفتی میتونی ورش داری
اومد و ساک رو گذاشت روی تخت دقیقا بغل دستم بعدش رفت بیرون
که توی ساک رو دیدم لباس بود که یهو پرستار اومد
پرستار:سرمون تموم شده الان درش میارم بعدش میتونید برید
ا.ت:بله ممنون
سرم رو در آورد منم بعد از چند دقیقه لباسم رو پوشیدم اومدم بیرون از اتاق که جونگ کوک رو دیدم که ترسیدم که کوک اومد سمتم و گفت..........
____________________________________
خمارییییییییییییی
شرط20 تا لایک
میدونم خیلی دیر شد
دیدگاه ها (۳)

لباس ا.ت و کوک برای فیک

دوستان دیگه من خستم خابم میاد برم بخواب فردا اگه شد مال یونگ...

ایشالا یه ساعت دیگه آپ میکنم

سلام شنبه امتحان ریاضی دارم و تازه یادم افتاد باید فیک جدید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط