عشق رمانتیک من
عشق رمانتیک من
❤😎پارت ۴۳
که یه پیامک اومد برام باز کردم و دیدم از طرف جونگی هی حوصلشو نداشتم الان ولی ناخودآگاه رفتم تو پی وی که نوشته بود اگه میخوای یه تار مو از سر رفیقت کم نشه امشب بیا ساعت ۱۲ عمارت فقط تنها
ذهن هانیل: تردید داشتم بگم بهشون یا نگم
که
تهیونگ: چیزی شده؟
هانیل: ها چی نه
تهیونگ: باشه رسیدیم
تصمیم گرفتم برم اون مشکلش با من بود نباید هینا را قاتی می کرد رفتیم داخل
ویو کوک
زنگ زدم به دستیارم
مکالمه
جیمین: بله ارباب
جونکوک: دوربین های مدار بسته را چک کن ببین ردی میگیری یا نه
جیمین: چشم ارباب
(و قطع نمودند)
ویو هانیل
هنوز تا ۱۲ شب یک ساعت مونده بود
هانیل: من میرم اتاقم
تهیونگ: باشه خوبی دیگه؟
هانیل: آآ..آره خوبم
تهیونگ: (لبخند)
سریع پله هارو یکی دوتا کردم و رفتم بالا
ویو هینا
چشمام را آروم باز کردم دور و اطرافم و نگاه کردم دیدم تو یه اتاق رو یه تخت دستم بسته شده به تاج تخت تکونی خوردم ولی باز نشد که یدفعه
در باز شد که یه مرد قد بلند را دیدم
هینا: تو..تو کی هستی؟
جونگ هی: بالاخره بیدار شدی توت فرنگی
هینا: تو از کجا..
جونگ هی: مگه همیشه هانیل بهت نمیگه
هینا: مرتیکه آشغال اسم خواهر منو به زبونت نیاررر
جونگ هی: اگه اون زبون درازتو نبری کاری میکنم که تا عمر داری یادت نره
چشمم و ازش گرفتم که قیچی ای کنار تخت روی میز قرار گرفته وقتی درو بست و مطمئن شدم رفته..
ویو هانیل
حاضر شده بودم و رفتم پایین داشتم از عمارت خارج میشدم که یکی از پشت سر گفت
تهیونگ: کجا؟
هانیل: میرم یکم دور بزنم ذهنم درگیر هینا شده
تهیونگ: پس با یکی از بادیگارد ها برو
هانیل: فقط یه دور زدنه بعدشم از پس خودم برمیام
ابرویی بالا انداخت و گفت
تهیونگ: اوکی برو ولی فقط ۱ ساعت وقت داری
هانیل: بای
سوار ماشین شدم و به سمت عمارتش رفتم بادیگارد هاش درو باز کردن و بعداز اینکه پارک کردم به طرف در رفتم خدمتکار منتظر بود و پس از ورودم راهنماییم کرد رفتم داخل که شروع کرد زر زر کردن
جونگ هی: بالاخره پرنسسم اومد
اومد جلو و کمی خم شد و چونمو گرفت و لب زد چی شده پرنسس اخمات تو همه (نیشخند)
دستشو پس زدم و
هانیل: خودتو به بیراهه نزن اومدم دنبال هینا همین الان خواهرمو بیار
جونگ هی: نچ نچ نچ
عینکشو گذاشت رو میز آستین هاشو بالا زد و دستی تو موهاش کشید
جونگ هی: همینطوری خالی خالی که نمیشه
هانیل: منظورت؟
اومد دور تا دورم راه رفت و دسته ای از موهامو تو دستش گرفت و
جونگ هی: باید جبران اونروز که گفتم بیا و نیومدی و بکنی
هانیل: میتونی درخواستی مثل آدم بکنی ولی نه چیزی که نمیخوام انجام بدم که یهو..
❤😎پارت ۴۳
که یه پیامک اومد برام باز کردم و دیدم از طرف جونگی هی حوصلشو نداشتم الان ولی ناخودآگاه رفتم تو پی وی که نوشته بود اگه میخوای یه تار مو از سر رفیقت کم نشه امشب بیا ساعت ۱۲ عمارت فقط تنها
ذهن هانیل: تردید داشتم بگم بهشون یا نگم
که
تهیونگ: چیزی شده؟
هانیل: ها چی نه
تهیونگ: باشه رسیدیم
تصمیم گرفتم برم اون مشکلش با من بود نباید هینا را قاتی می کرد رفتیم داخل
ویو کوک
زنگ زدم به دستیارم
مکالمه
جیمین: بله ارباب
جونکوک: دوربین های مدار بسته را چک کن ببین ردی میگیری یا نه
جیمین: چشم ارباب
(و قطع نمودند)
ویو هانیل
هنوز تا ۱۲ شب یک ساعت مونده بود
هانیل: من میرم اتاقم
تهیونگ: باشه خوبی دیگه؟
هانیل: آآ..آره خوبم
تهیونگ: (لبخند)
سریع پله هارو یکی دوتا کردم و رفتم بالا
ویو هینا
چشمام را آروم باز کردم دور و اطرافم و نگاه کردم دیدم تو یه اتاق رو یه تخت دستم بسته شده به تاج تخت تکونی خوردم ولی باز نشد که یدفعه
در باز شد که یه مرد قد بلند را دیدم
هینا: تو..تو کی هستی؟
جونگ هی: بالاخره بیدار شدی توت فرنگی
هینا: تو از کجا..
جونگ هی: مگه همیشه هانیل بهت نمیگه
هینا: مرتیکه آشغال اسم خواهر منو به زبونت نیاررر
جونگ هی: اگه اون زبون درازتو نبری کاری میکنم که تا عمر داری یادت نره
چشمم و ازش گرفتم که قیچی ای کنار تخت روی میز قرار گرفته وقتی درو بست و مطمئن شدم رفته..
ویو هانیل
حاضر شده بودم و رفتم پایین داشتم از عمارت خارج میشدم که یکی از پشت سر گفت
تهیونگ: کجا؟
هانیل: میرم یکم دور بزنم ذهنم درگیر هینا شده
تهیونگ: پس با یکی از بادیگارد ها برو
هانیل: فقط یه دور زدنه بعدشم از پس خودم برمیام
ابرویی بالا انداخت و گفت
تهیونگ: اوکی برو ولی فقط ۱ ساعت وقت داری
هانیل: بای
سوار ماشین شدم و به سمت عمارتش رفتم بادیگارد هاش درو باز کردن و بعداز اینکه پارک کردم به طرف در رفتم خدمتکار منتظر بود و پس از ورودم راهنماییم کرد رفتم داخل که شروع کرد زر زر کردن
جونگ هی: بالاخره پرنسسم اومد
اومد جلو و کمی خم شد و چونمو گرفت و لب زد چی شده پرنسس اخمات تو همه (نیشخند)
دستشو پس زدم و
هانیل: خودتو به بیراهه نزن اومدم دنبال هینا همین الان خواهرمو بیار
جونگ هی: نچ نچ نچ
عینکشو گذاشت رو میز آستین هاشو بالا زد و دستی تو موهاش کشید
جونگ هی: همینطوری خالی خالی که نمیشه
هانیل: منظورت؟
اومد دور تا دورم راه رفت و دسته ای از موهامو تو دستش گرفت و
جونگ هی: باید جبران اونروز که گفتم بیا و نیومدی و بکنی
هانیل: میتونی درخواستی مثل آدم بکنی ولی نه چیزی که نمیخوام انجام بدم که یهو..
- ۱۹۰
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط