{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ این روزها دستم به هیچ چیز نمی رود ؛

‍ این روزها دستم به هیچ چیز نمی رود ؛
نه شعر، نه بازی با کلمات ..
انگار واژه ها هم قهرند
یا سرِ بازی دارند با منِ بی حوصله .

همه جور فکری به سرم می زند..
از دورترین خاطره ی بچگی
تا نگاه خیره مانده ام به چکه چکه ی شیر آب.
اینکه کجا می رود..
اصلا چرا آمده که برود

بعضی وقتها دلم میخواهد جای تلویزیون باشم . روشنم کنند و من هی بگویم و بگویم و بگویم بعد بی هوا خاموشم کنند..
یا برق برود.. و من ناخودآگاه صدایم ساکت شود..

یک زندگی جامداتی ..!!
چقدر خوب می شد بعضی وقتها که دلمان از همه چیز و هیچ چیز گرفت ..
از آن بعضی وقتهایی که خودت هم نمی دانی چه مرگت می شود ..
خودمان را جای شیٔ "ای" قالب می کردیم..
تا خستگی حالمان به در ‌شوَد..

یا اصلا تمام شویم ..
مثلا بستنی می شدیم
و کودکی ما را با وَلَع می خورْد وُ چوبش را پرت می کرد...

آن وقت دیگر حسابی گم می شدیم..
دیگر نه حرف احساسی باقی می مانْد.
نه درد بی درمانِ سردَرگُمی..
دیدگاه ها (۱)

صبح سحر بیداری ات را، دوست دارم!حس قشنگ یاری ات را، دوست دار...

خواستم بگویم این صبح ها بدون تو... هیچ بگذریم...ولی راستش دل...

عاشق صبحم ...عطر تو را می زند ،هر روز ...

.سَرِ __ سُکوتِ__مَرا صِدایِ یادِ تو بُرد!

پاکسازی هواپونوپونواگر افکار منفی بارها و بارها ذهنم را اشغا...

^"کاکتوسیم در ذهن بعضی آدم‌ها.خیالشان جمع است که دوام‌آورنده...

باور کنآنقدر ها هم سخت نیست فهمیدن اینکه بعضی ها می آیندکه ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط