مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد

مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد
ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد
دی دل من می‌جهید و هر دو چشمم می‌پرید
گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد
بامدادان اندر این اندیشه بودم ناگهان
عشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد
من که باشم باد و خاک و آب و آتش مست اوست
آتش او تا چه آرد بر من و بر خاک و باد
عشق از او آبستن‌ست و این چهار از عشق او
این جهان زین چار زاد و این چهار از عشق زاد
مولانا
دیدگاه ها (۸)

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

چنین گفت فردوسی پاکزاد که رحمت بر آن تربت پاک باد ⤵️منم بنده...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿برخیزم و دلها را در ولوله اندازمبر ظل...

مست آمد دلبرم تا دل بَرد از بامدادای مسلمانان ز دستِ مستِ دل...

این رنگ نگر که زلفش آمیختوین فتنه نگر که چشمش انگیختوین عشوه...

آمد مه و لشکر ستارهخورشید گریخت یک سوارهآن مه که ز روز و شب ...

#شعر_قدیمی 🌸خدایا من چه میبینم که یار و سرورم آمد چه زیبا و ...

مفهوم نوروز فراتر از عيد و فراتر از سال نو هست، نوروز فقط نو...

چون شب آمد سوی میدان شد فراز با هزاران زیور و زیور فرازدید م...

جانا حدیث شوقت، در داستان نگنجدرمزی ز راز عشقت، در صد بیان ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط