{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم‌هایم را باز می‌کنم

چشم‌هایم را باز می‌کنم
بوی زیتون و سبزی میان موهایم خشک می‌شود 
دست کویر را می‌گیرم و می‌پرسم
چطور با دریا یکی شده‌ای؟ 
وقتی چیزی نمی‌گوید
به این فکر می‌کنم که 
امروز در بدنم نیستم
فردا از راه می‌رسم
ساعتت را می‌بندم
و تو روی شانه‌هایم
گل نرگس می‌کاری.
دیدگاه ها (۱)

چند لحظه همه چیز را رها کن، کمی بنشین و چشمانت را ببند.تصور ...

که قول داده ای وداده ام قوی باشیمکه قول داده ای و داده ام......

مرا که شانه ام ازحمل آفتاب خَم استبه جز پناه دو دست تو سایبا...

گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می‌روندما به خلوت با تو ای آرا...

سفیر کبیر Grand Ambassador

𝒫𝒶𝓇𝓉 𝟥یهو فیلم صحنه دار شد تهیونگ زود جلو چشمم گرفت خودش با ...

سناریو یاندره هانما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط