آنا اولین نفر بود که انگشتش را آرام به گونهی لوسیا زد
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
آنا اولین نفر بود که انگشتش را آرام به گونهی لوسیا زد:
_ عالی شد!
بعد خندید.
رینا هم فرصت را از دست نداد. کمی خامه از روی کیک برداشت و با خنده به نوک بینی لوسیا مالید:
_ اینم مُهر رسمی جشن!
نورا جیغ کوتاهی کشید و گفت:
_ وای صبر کنین منم سهم دارم!
چند ثانیه بعد، هر سهشان با خنده و شیطنت، گونههای لوسیا را با لکههای کوچک خامه تزئین کرده بودند. خانه پر از صدای خنده شده بود؛ خندههایی که بیملاحظه و از ته دل بودند.
لوسیا دستهایش را بالا برد و با اعتراض نمایشی گفت:
_ هی! این تولد منه یا مراسم نقاشی دیواری؟!
اما خودش هم خندید.
چند دقیقه بعد، دور میز نشستند.
برشهای کیک پخش شد، لیوانهای ویسکی پر شد و حرفها یکییکی روی هم تلنبار شدند؛
لوسیا خیره به لیوانش گفت:
_ من زیاد الکل دوست ندارم.
نورا چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_ وقتی خودت تنهایی میخوری، الان نمیخوای؟!
لوسیا خندید، و جرعه ای کم از نوشیدنی اش رو قورت داد و گفت:
_ باشه، چیزی نگفتم که!
نوشیدنی ها بالا رفت، حرف ها اوج گرفت.
و همان لحظه، صدای زنگ گوشی لوسیا میان خندهها پیچید.
دخترها همچنان درگیر حرفهایشان بودند، اما لوسیا گوشی را از روی میز برداشت.
با دیدن نام «مادر» روی صفحه، نفس عمیقی کشید.
لبخند روی لبش کمرنگ شد.
تماس را وصل کرد:
_ بله، مادر؟
صدای گرم اما خستهی مادرش در فضا پیچید:
_ لوسیا، دخترم… چه خبر؟
لوسیا با ناخنش پوستش را آرام کند و گفت:
_ هیچی… از شما چه خبر؟
مادرش مکث کوتاهی کرد:
_ خبری نیست عزیزم. راستش برای این زنگ زدم که…
لوسیا نذاشت جمله کامل شود. سریع گفت:
_ فردا پول رو واریز میکنم، نگران نباشید.
لبخندی سرسری زد؛ لبخندی که بیشتر برای پنهان کردن چیزی بود.
با همین جمله، صدای خندهی دخترها آرام شد.
همه نگاهشان به لوسیا دوخته شد.
مادرش با ملایمت گفت:
_ خیلی سخت تلاش میکنی دخترم… بهت افتخار میکنم.
لبخند لوسیا لرزید:
_ ممنون…
مادرش ادامه داد:
_ خب، من باید برم. میدونی که پدرت بهخاطر بیماریش بهسختی راه میره… باید پیشش باشم.
لوسیا آهسته سر تکان داد:
_ باشه… مراقب خودتون باشین. خداحافظ.
و تماس قطع شد.
چند ثانیه سکوت، مثل مه نازکی روی اتاق نشست.
نورا اولین کسی بود که آرام گفت:
_ باز هم برای خونه پول میفرستی؟
لوسیا گوشی را روی میز گذاشت و شانه بالا انداخت:
_ چیز مهمی نیست، فقط یه کمک کوچیکه.
آنا با نگاه جدیتری گفت:
_ لوسیا… تو همهچیز رو تنهایی به دوش میکشی.
رینا دستش را روی دست او گذاشت:
_ لازم نیست همیشه قوی باشی.
لوسیا لحظهای به دستهایشان نگاه کرد.
بعد لبخند زد، اینبار آرامتر، اما صادقانهتر:
_ من تنها نیستم. شما رو دارم… نه؟
نورا فوراً گفت:
_ همیشه.
آنا با لحن شوخیآمیز اضافه کرد:
_ تازه اگه پول کم آوردی، رینا رو میفروشیم.
رینا: هییی!
خنده دوباره در خانه پیچید.
و روشنایی چراغ ها، رویشان پخش شد.
ادامه دارد...
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
آنا اولین نفر بود که انگشتش را آرام به گونهی لوسیا زد:
_ عالی شد!
بعد خندید.
رینا هم فرصت را از دست نداد. کمی خامه از روی کیک برداشت و با خنده به نوک بینی لوسیا مالید:
_ اینم مُهر رسمی جشن!
نورا جیغ کوتاهی کشید و گفت:
_ وای صبر کنین منم سهم دارم!
چند ثانیه بعد، هر سهشان با خنده و شیطنت، گونههای لوسیا را با لکههای کوچک خامه تزئین کرده بودند. خانه پر از صدای خنده شده بود؛ خندههایی که بیملاحظه و از ته دل بودند.
لوسیا دستهایش را بالا برد و با اعتراض نمایشی گفت:
_ هی! این تولد منه یا مراسم نقاشی دیواری؟!
اما خودش هم خندید.
چند دقیقه بعد، دور میز نشستند.
برشهای کیک پخش شد، لیوانهای ویسکی پر شد و حرفها یکییکی روی هم تلنبار شدند؛
لوسیا خیره به لیوانش گفت:
_ من زیاد الکل دوست ندارم.
نورا چشم غره ای بهش رفت و گفت:
_ وقتی خودت تنهایی میخوری، الان نمیخوای؟!
لوسیا خندید، و جرعه ای کم از نوشیدنی اش رو قورت داد و گفت:
_ باشه، چیزی نگفتم که!
نوشیدنی ها بالا رفت، حرف ها اوج گرفت.
و همان لحظه، صدای زنگ گوشی لوسیا میان خندهها پیچید.
دخترها همچنان درگیر حرفهایشان بودند، اما لوسیا گوشی را از روی میز برداشت.
با دیدن نام «مادر» روی صفحه، نفس عمیقی کشید.
لبخند روی لبش کمرنگ شد.
تماس را وصل کرد:
_ بله، مادر؟
صدای گرم اما خستهی مادرش در فضا پیچید:
_ لوسیا، دخترم… چه خبر؟
لوسیا با ناخنش پوستش را آرام کند و گفت:
_ هیچی… از شما چه خبر؟
مادرش مکث کوتاهی کرد:
_ خبری نیست عزیزم. راستش برای این زنگ زدم که…
لوسیا نذاشت جمله کامل شود. سریع گفت:
_ فردا پول رو واریز میکنم، نگران نباشید.
لبخندی سرسری زد؛ لبخندی که بیشتر برای پنهان کردن چیزی بود.
با همین جمله، صدای خندهی دخترها آرام شد.
همه نگاهشان به لوسیا دوخته شد.
مادرش با ملایمت گفت:
_ خیلی سخت تلاش میکنی دخترم… بهت افتخار میکنم.
لبخند لوسیا لرزید:
_ ممنون…
مادرش ادامه داد:
_ خب، من باید برم. میدونی که پدرت بهخاطر بیماریش بهسختی راه میره… باید پیشش باشم.
لوسیا آهسته سر تکان داد:
_ باشه… مراقب خودتون باشین. خداحافظ.
و تماس قطع شد.
چند ثانیه سکوت، مثل مه نازکی روی اتاق نشست.
نورا اولین کسی بود که آرام گفت:
_ باز هم برای خونه پول میفرستی؟
لوسیا گوشی را روی میز گذاشت و شانه بالا انداخت:
_ چیز مهمی نیست، فقط یه کمک کوچیکه.
آنا با نگاه جدیتری گفت:
_ لوسیا… تو همهچیز رو تنهایی به دوش میکشی.
رینا دستش را روی دست او گذاشت:
_ لازم نیست همیشه قوی باشی.
لوسیا لحظهای به دستهایشان نگاه کرد.
بعد لبخند زد، اینبار آرامتر، اما صادقانهتر:
_ من تنها نیستم. شما رو دارم… نه؟
نورا فوراً گفت:
_ همیشه.
آنا با لحن شوخیآمیز اضافه کرد:
_ تازه اگه پول کم آوردی، رینا رو میفروشیم.
رینا: هییی!
خنده دوباره در خانه پیچید.
و روشنایی چراغ ها، رویشان پخش شد.
ادامه دارد...
- ۵.۹k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط