چند پارتی از جیمین
چند پارتی از جیمین
ویو ات
سلام من ات هستم و ۵ ماهه که با جیمین ازدواج کردم و کسی حتی خود جیمین و مامان و بابام هم نمی دونن که من مامور مخفی هستم ، وقتی از ماموریت برمی گردم کبود و زخمی شدم واسه همین هم دعوا دارم و منم نمی تونم بگم وای خدا چه گرفتاری شدیم
ویو جیمین
سلام من جیمین هستم و ۵ ماهه با ات ازدواج کردم ولی نمی دونم چرا هر وقت میاد خونه بدنش کبود و زخمی هست اون به من گفته بود که شغلش معماری هست پس چرا دیر میاد وقتی هم بهش می گم بهونه میاره
ویو ات
امروز هم بیدار شدم رفتم سرویس بهداشتی اومدم بیرون و روتین انجام دادم امروز می تونم یکم دیر تر برم چون یه ماموریت دارم که ساعت ۸ شروع می شه دیگه صبحانه رو خوردم من داخل آشپزی هیچ استعدادی ندارم ولی توی خرد کردن مهارت زیادی دارم یادم قبلاً با جیمین غذا درست می کردیم و کلی می خندیدیم ولی الان ماموریت هام خیلی زیاد شده و وقتی میام خونه الان یا خوابیده یا اصلا بهم اهمیت نمی ده خوب دیگه من که بلد نیستم غذا درست کنم جیمین هم رفته تمرین پس زود تر برم سر کارم دیگه آماده شدم و رفتم ( حال نداشتم بنویسم اینجاش رو ببخشید ) رفتم و همون اول با خانم لی ( خانم لی رئیس ات و بقه مامور هاست ) ( خانم لی و لی می نویسم )
لی : سلام ات زود اومدی
ات : سلام آره حوصلم سر می رفت اومدم می تونی راجب ماموریت بهم بگی
لی : آره دنبالم بیا
ویو نویسنده
لی و ات رفتم داخل دفتر لی و عکس کلی مدارک گذاشت جلو ات
لی : ات این آقا اسمش چوی فِلم است این آقا یکی از پولدار ترین مافیا هست و یه مهمونی ترتیب داده و تو باید بری یکم سرگرمش کنی تا مامور های ما برن توی دفترش و چند تا مدرک بیارن
ات : چی نه این همه دختر هست چرا من دوست ندارم
لی : فقد دو ساعت یکم شیطونی کن باشه
ات : نه چی فکر کردی من خودم شوهر دارم
لی : پس فقد یه همراه باش و سرگرم کن باشه
ات : باشه
لی : مهمونی ۸ و واست لباس هم آماده کردم میکاپ کار هم آوردم که کسی نشناستت
ات : باشه
ویو ات
دیگه ساعت ۷ شد و رفتم لباس رو بپوشم لباسش خیلی باز بود اصلا خوشم نیومد ولی مجبورم دیگه آماده شدم رفتم واسه میکاپ میکاپم کردن یه آدم دیگه شده بود و سوار ماشین شدم شدم و رسیدیم محل مهمونی یه قصر بود که پر از مهمون بود رفتم داخل داشتم دنبال چوی فلم می گشتم که مرده اومد پیشم
.... : سلام بانو زیبا چوی فلم هستم
ات : سلام منم کیم یوری هستم ( الکی گفت )
چوی : خوشبختم افتخار اینکه با من هم صحبت بشید رو می دهیم
ات : بله
حمایت
ویو ات
سلام من ات هستم و ۵ ماهه که با جیمین ازدواج کردم و کسی حتی خود جیمین و مامان و بابام هم نمی دونن که من مامور مخفی هستم ، وقتی از ماموریت برمی گردم کبود و زخمی شدم واسه همین هم دعوا دارم و منم نمی تونم بگم وای خدا چه گرفتاری شدیم
ویو جیمین
سلام من جیمین هستم و ۵ ماهه با ات ازدواج کردم ولی نمی دونم چرا هر وقت میاد خونه بدنش کبود و زخمی هست اون به من گفته بود که شغلش معماری هست پس چرا دیر میاد وقتی هم بهش می گم بهونه میاره
ویو ات
امروز هم بیدار شدم رفتم سرویس بهداشتی اومدم بیرون و روتین انجام دادم امروز می تونم یکم دیر تر برم چون یه ماموریت دارم که ساعت ۸ شروع می شه دیگه صبحانه رو خوردم من داخل آشپزی هیچ استعدادی ندارم ولی توی خرد کردن مهارت زیادی دارم یادم قبلاً با جیمین غذا درست می کردیم و کلی می خندیدیم ولی الان ماموریت هام خیلی زیاد شده و وقتی میام خونه الان یا خوابیده یا اصلا بهم اهمیت نمی ده خوب دیگه من که بلد نیستم غذا درست کنم جیمین هم رفته تمرین پس زود تر برم سر کارم دیگه آماده شدم و رفتم ( حال نداشتم بنویسم اینجاش رو ببخشید ) رفتم و همون اول با خانم لی ( خانم لی رئیس ات و بقه مامور هاست ) ( خانم لی و لی می نویسم )
لی : سلام ات زود اومدی
ات : سلام آره حوصلم سر می رفت اومدم می تونی راجب ماموریت بهم بگی
لی : آره دنبالم بیا
ویو نویسنده
لی و ات رفتم داخل دفتر لی و عکس کلی مدارک گذاشت جلو ات
لی : ات این آقا اسمش چوی فِلم است این آقا یکی از پولدار ترین مافیا هست و یه مهمونی ترتیب داده و تو باید بری یکم سرگرمش کنی تا مامور های ما برن توی دفترش و چند تا مدرک بیارن
ات : چی نه این همه دختر هست چرا من دوست ندارم
لی : فقد دو ساعت یکم شیطونی کن باشه
ات : نه چی فکر کردی من خودم شوهر دارم
لی : پس فقد یه همراه باش و سرگرم کن باشه
ات : باشه
لی : مهمونی ۸ و واست لباس هم آماده کردم میکاپ کار هم آوردم که کسی نشناستت
ات : باشه
ویو ات
دیگه ساعت ۷ شد و رفتم لباس رو بپوشم لباسش خیلی باز بود اصلا خوشم نیومد ولی مجبورم دیگه آماده شدم رفتم واسه میکاپ میکاپم کردن یه آدم دیگه شده بود و سوار ماشین شدم شدم و رسیدیم محل مهمونی یه قصر بود که پر از مهمون بود رفتم داخل داشتم دنبال چوی فلم می گشتم که مرده اومد پیشم
.... : سلام بانو زیبا چوی فلم هستم
ات : سلام منم کیم یوری هستم ( الکی گفت )
چوی : خوشبختم افتخار اینکه با من هم صحبت بشید رو می دهیم
ات : بله
حمایت
- ۱۱۲
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط