{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۱۹
پشت سرش سوار ماشینی شدم . نمیدونستم کجا داره می‌ره
دازای: شما کی هستین؟
فوجیوارا: فوجیوارا، قیم تو
فوجیوارا سان ، هیچی یادم نمیومد.ماشین که ایستاد همراه فوجیوارا سان پیاده شدم. رو به روم یه عمارت بزرگ بود ، به نظر اینجا زندگی می‌کنم ولی هیچی یادم نمیاد. پشت سر فوجیوارا سان وارد شدم
فوجیوارا: اینجا جاییه که تو زندگی میکنی
دازای: تنهایی؟
فوجیوارا: آره ، خونه من یک جای دیگه اس و نتونستم تورو بیارم اونجا ، خودت هم با اینجا بودن مشکلی نداشتی ، من میرم تا حافظه‌ ات هم برمیگرده کاری بهت ندارم ، بهتره وقتی همه چیز رو به یاد آوردی جواب قانع کننده ای داشته باشی
اینو گفت و رفت . یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ یخورده داخل خونه گشتم . یکی از اتاق ها مثل اینکه اتاقم بود . روی تخت دراز کشیدم . توی فکر بودم که یک چیزی توی جیب لباسم تموم خورد . گوشیم بود ، گوشه پایینش شکسته بود . احتمالا تصادف کردم . رمزش رو میدونستم بازش کردم . یکی به اسم چویا بهم پیام داده . نمیشناسم ، بیخیال جواب دادن شدم و گوشی رو خاموش کردم و بلند شدم یک مسکن خوردم و بعد خوابیدم
دیدگاه ها (۴)

قهوه تلخپارت ۲٠با خوردن نور افتاب که از پنچره به داخل اتاق م...

قهوه تلخ پارت ۲۱ضربان قلبم بالا رفت دازای: خب اینطوری که میگ...

قهوه تلخپارت ۱۸دکتر اومد ، رفتم سمتشفوجیوارا: حالش چطوره؟دکت...

روز مون مبارک 🐥🫂✨

Soukoku

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط