{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم ديدم پيشانى حاجى شهر پينه بسته. دستهاى پدرم ن

بچه که بودم ديدم پيشانى حاجى شهر پينه بسته. دستهاى پدرم نيز همينطور.. بزرگ تر که شدم فهميدم پدرم با دستهايش نماز ميخوانده.... بابا ها رو فراموش نکنيد.. قربون همه ى شما مهربونا..
دیدگاه ها (۳)

با صفاست....

منظره برفى قشنگه

عسل رو فراموش نکنيد.....

صبح جمعه همه بخير وخوشى

حالم طوریه که انگار ۹۹ درصد فیلم آپلود شده دستم خورده تو کلی...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

رمان عشق ممنوع

❤️ قلب بزرگ در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوش...

رمان اسیر خان پارت اول ۱

ومپایر جذاب من. پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط