{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شراب کهنه می خواهم از این میخانه بر خیزم

شراب کهنه می خواهم از این میخانه بر خیزم
قسم خوردم که از میخانه با پیمانه بر خیزم

زبانم سرخ می گوید ولی سر در بدن دارم
مرا در سینه ات بنشان ، سحر رندانه بر خیزم

از آن روزی که عشق آمد سر جنگ است با عقلم
بیا کاری بکن ای عشق ، تا دیوانه برخیزم

کمی آغوش میخواهم که با من همنفس باشی
مسیحایی بکن امشب ، سحر جانانه برخیزم

بساط علم را بر چین ، هوای تازه می خواهم
مرا در مکتب عشقت بخوان فرزانه برخیزم

کتاب فضل را بگذار اینک فصل تاریخ است
تو از افسون خود بنویس من افسانه برخیزم
دیدگاه ها (۲)

کرم شب تاب را گفتند: اهریمن تاریک شب، پیکر سیاه و سنگین خود ...

از چرچیل می پرسند: چرا تا آنسوی اقیانوس هند میروید و دولت اس...

بیا ساقی! بزن سازی! برق...

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کندور فلک درنگ ندارد شتاب کنزان پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط