شراب کهنه می خواهم از این میخانه بر خیزم
شراب کهنه می خواهم از این میخانه بر خیزم
قسم خوردم که از میخانه با پیمانه بر خیزم
زبانم سرخ می گوید ولی سر در بدن دارم
مرا در سینه ات بنشان ، سحر رندانه بر خیزم
از آن روزی که عشق آمد سر جنگ است با عقلم
بیا کاری بکن ای عشق ، تا دیوانه برخیزم
کمی آغوش میخواهم که با من همنفس باشی
مسیحایی بکن امشب ، سحر جانانه برخیزم
بساط علم را بر چین ، هوای تازه می خواهم
مرا در مکتب عشقت بخوان فرزانه برخیزم
کتاب فضل را بگذار اینک فصل تاریخ است
تو از افسون خود بنویس من افسانه برخیزم
قسم خوردم که از میخانه با پیمانه بر خیزم
زبانم سرخ می گوید ولی سر در بدن دارم
مرا در سینه ات بنشان ، سحر رندانه بر خیزم
از آن روزی که عشق آمد سر جنگ است با عقلم
بیا کاری بکن ای عشق ، تا دیوانه برخیزم
کمی آغوش میخواهم که با من همنفس باشی
مسیحایی بکن امشب ، سحر جانانه برخیزم
بساط علم را بر چین ، هوای تازه می خواهم
مرا در مکتب عشقت بخوان فرزانه برخیزم
کتاب فضل را بگذار اینک فصل تاریخ است
تو از افسون خود بنویس من افسانه برخیزم
- ۱.۳k
- ۰۲ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط