گذاشتمش سر یک دوراهی که یک مسیرش را تا نصفه رفته بود و را
گذاشتمش سر یک دوراهی که یک مسیرش را تا نصفه رفته بود و راه برگشتی ازش نداشت ....کس دیگه ایی منتظرش بود...با این حال دوست داشتم فکر کنم عاشقم هست ...اما وقتی ذره ذره گذشته را مرور کردم با خودم رو به رو شدم
با خودم که دوست داشت اینجوری فکر کند
همیشه احساس ِخودم برای خودم گنگ بود
اما بالاخره شناختمش
خودم دوستش داشتم
از روز اول
و نگران از دست دادنش بودم
ولی دوست داشتم برعکسش را فکر کنم
دوست داشتم فکر کنم جوری اسیر من است که رها نمیشود....ولی رها شد ...ولی من اینقدر دوستش داشتم که ثانیه ایی بودنش را در کنار دیگری طاقت نیاوردم
و برای آرامش خودم راحت پای خودم را از رابطه بریدم....
به خودم
به دوست داشتنم
به آرامشی که میخام داشته باشم
به تصمیمم
به احترام
و ادب
و فروتنی
و گذشت
خودم افتخار میکنم.
با خودم که دوست داشت اینجوری فکر کند
همیشه احساس ِخودم برای خودم گنگ بود
اما بالاخره شناختمش
خودم دوستش داشتم
از روز اول
و نگران از دست دادنش بودم
ولی دوست داشتم برعکسش را فکر کنم
دوست داشتم فکر کنم جوری اسیر من است که رها نمیشود....ولی رها شد ...ولی من اینقدر دوستش داشتم که ثانیه ایی بودنش را در کنار دیگری طاقت نیاوردم
و برای آرامش خودم راحت پای خودم را از رابطه بریدم....
به خودم
به دوست داشتنم
به آرامشی که میخام داشته باشم
به تصمیمم
به احترام
و ادب
و فروتنی
و گذشت
خودم افتخار میکنم.
- ۲.۳k
- ۱۱ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط