بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارم
بزن باران درین بستر که همراهِ تو می بارم
میانِ عقل و احساسم زلالِ اشک می کارم
بزنباران به رگبرگصدایخیسِ احساسم
بدونِ چتر می خواهم کنارت گام بردارم
برقصان با ترنّم اشک را در قابِ چشمانم
که دردی از غمِ دوری درونِ سینه ام دارم
نمیخواهد ببیند عقل پابندِ کسی هستم
دلمزورش نمیچربدنشسته پشتِ افکارم
نمی دانم کجای کار می لنگد ... پریشانم
برای گفتگو با عقل خود تا صبح بیدارم
بیا باران بزن آهسته تر بر عشق ِبی جانم
که جای سنگ ، قلبم را کمی دلتنگ پندارم
شدمعاقلترینعاشق ندانستی که ناچارم
بهبازی درسکانسِ صحنه آخر که بیزارم
صدای یک گلوله ماند و دیگر هیچ در یادم
درینبارانِ بیپایان بهسوگِ عشق میبارم
میانِ عقل و احساسم زلالِ اشک می کارم
بزنباران به رگبرگصدایخیسِ احساسم
بدونِ چتر می خواهم کنارت گام بردارم
برقصان با ترنّم اشک را در قابِ چشمانم
که دردی از غمِ دوری درونِ سینه ام دارم
نمیخواهد ببیند عقل پابندِ کسی هستم
دلمزورش نمیچربدنشسته پشتِ افکارم
نمی دانم کجای کار می لنگد ... پریشانم
برای گفتگو با عقل خود تا صبح بیدارم
بیا باران بزن آهسته تر بر عشق ِبی جانم
که جای سنگ ، قلبم را کمی دلتنگ پندارم
شدمعاقلترینعاشق ندانستی که ناچارم
بهبازی درسکانسِ صحنه آخر که بیزارم
صدای یک گلوله ماند و دیگر هیچ در یادم
درینبارانِ بیپایان بهسوگِ عشق میبارم
- ۴۳۸
- ۲۰ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط