Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۷۷…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
به گوشش صدا ای خورد به آرامی یقه مردی که در حال خوردن غم اش بود را رها نمود سپس سمته صدا چرخید برانکارد ای که یک جسد زن توش بود را سمته آن ها میبرد و صورتش را ملاف سفید پوشیده
فردی که کنارش بود همان کسی بود که به دنبال دا کیونگ فرستاده بود.. جو هیوک از روی زمین بلند شد سپس همارهیش جونکوک و سوهی...
جو هیوک جلو راه آن برانکارد را گرفت سپس برای لحظهای بغضش را قورت داد و با دست لرزاند سمته پارچ سفید رو صورت دخترک
به آرامی آن پارچه را پایین کشید و صورت سفید دا کیونگ نمایان شد به آرامی دستی به موهایش هایش کشید و سمته صورتش خم شد بوسه ای گذاشت و در همان حالت گریه های نرم و بیصدا ..
جو هیوک: دیگه کسی رو ندارم ... دیگه تنها شدم .. کسی نیست .. چرا ولم کردی .. چرا مگه قول ندادیم .
جونکوک محکم بازو های جوهیوک را گرفت از آن جسم بی جون که فکرمیکرد به خواب. رفته را دورش کرد و آروم موهایش مشکی به رنگ موهای خودش را نوازش کرد دلش ته خون بود اون هیچ وقت این موهای خواهرش را لمس نکرده بود به سختی بغض لب زد
جونکوک : معذرت میخواهم .. خواهرم ....
پرستار صورت دا کیونگ را از دید آن ها پنهان نمود سپس برانکارد را راهی کرد
جو هیوک باز هم با گریه و فریاد گفت ... جو هیوک: نبرینش .. اونجا تاریکه اون میترسه ... می.ت..رسه ..
جونکوک محکم رفیقش را به آغوش گرفت ...
دیگر سخت تر از این هم نبود .. جین وو و دا کیونگ دیگر پیش آن ها نبودن و این تمامی آشنا های این دو نفر را به داغ سختی میگشتند داغ سخت تر از همه چی و همه کس
کنار نیومد .. به مرده همسرش .. سخت بود نمیخواست او را فراموش کنند نمیخواست دا کیونگ شیرین و خوشگل خودش را فراموش کند ۶ ماهی به این گونه چرخید ولی جو هیوک به یک مرده متحرک فرقی نداشت سخت بود برایش از دست دادن همسرش و تنها فردی که او را دوست داشت ؟ .. گذرا بود ولی فراموش شدنی نبود ..
و همچنین اگر گانگ جینده عمو ات جوهیوک را خبر نمیکرد و معشوق جونکوک را نجات نمیداد حالا درست جونکوک هم همین احساس را داشت عمو این دختر که این همه مدت ازش پنهان بود درست کنارش ایستاده بود
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۷۷…ᘛ⁐̤ᕐᐷ
به گوشش صدا ای خورد به آرامی یقه مردی که در حال خوردن غم اش بود را رها نمود سپس سمته صدا چرخید برانکارد ای که یک جسد زن توش بود را سمته آن ها میبرد و صورتش را ملاف سفید پوشیده
فردی که کنارش بود همان کسی بود که به دنبال دا کیونگ فرستاده بود.. جو هیوک از روی زمین بلند شد سپس همارهیش جونکوک و سوهی...
جو هیوک جلو راه آن برانکارد را گرفت سپس برای لحظهای بغضش را قورت داد و با دست لرزاند سمته پارچ سفید رو صورت دخترک
به آرامی آن پارچه را پایین کشید و صورت سفید دا کیونگ نمایان شد به آرامی دستی به موهایش هایش کشید و سمته صورتش خم شد بوسه ای گذاشت و در همان حالت گریه های نرم و بیصدا ..
جو هیوک: دیگه کسی رو ندارم ... دیگه تنها شدم .. کسی نیست .. چرا ولم کردی .. چرا مگه قول ندادیم .
جونکوک محکم بازو های جوهیوک را گرفت از آن جسم بی جون که فکرمیکرد به خواب. رفته را دورش کرد و آروم موهایش مشکی به رنگ موهای خودش را نوازش کرد دلش ته خون بود اون هیچ وقت این موهای خواهرش را لمس نکرده بود به سختی بغض لب زد
جونکوک : معذرت میخواهم .. خواهرم ....
پرستار صورت دا کیونگ را از دید آن ها پنهان نمود سپس برانکارد را راهی کرد
جو هیوک باز هم با گریه و فریاد گفت ... جو هیوک: نبرینش .. اونجا تاریکه اون میترسه ... می.ت..رسه ..
جونکوک محکم رفیقش را به آغوش گرفت ...
دیگر سخت تر از این هم نبود .. جین وو و دا کیونگ دیگر پیش آن ها نبودن و این تمامی آشنا های این دو نفر را به داغ سختی میگشتند داغ سخت تر از همه چی و همه کس
کنار نیومد .. به مرده همسرش .. سخت بود نمیخواست او را فراموش کنند نمیخواست دا کیونگ شیرین و خوشگل خودش را فراموش کند ۶ ماهی به این گونه چرخید ولی جو هیوک به یک مرده متحرک فرقی نداشت سخت بود برایش از دست دادن همسرش و تنها فردی که او را دوست داشت ؟ .. گذرا بود ولی فراموش شدنی نبود ..
و همچنین اگر گانگ جینده عمو ات جوهیوک را خبر نمیکرد و معشوق جونکوک را نجات نمیداد حالا درست جونکوک هم همین احساس را داشت عمو این دختر که این همه مدت ازش پنهان بود درست کنارش ایستاده بود
- ۱۵.۹k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط