「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 118
✦.................................
نیکی برگشت و با ناباوری نگاهش کرد
+ خیلی بیمزهای!
جونگکوک خندهی آرامی کرد
_ آره، برای توئه.
نیکی دوباره به گل نگاه کرد و انگشتش را آرام روی یکی از گلبرگها کشید
+ لیلیوم...
صدایش آنقدر ذوقزده بود که جونگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد
+ خیلی دوستش دارم.
جونگکوک نگاهش را از گل گرفت و روی صورت نیکی نگه داشت
_ میدونم.
نیکی سرش را بالا آورد
+ از کجا؟
جونگکوک بدون اینکه جواب بدهد، فقط نگاهش کرد چون بعضی چیزها را آدم از حرفهای کسی نمیفهمد؛ از طرز نگاه کردنش میفهمد، از ذوق کوچکی که موقع دیدن یک گل در چشمهایش مینشیند، از لبخندی که بیاختیار روی لبش میآید.
نیکی دوباره به لیلیوم نگاه کرد و لبخند زد
و جونگکوک، پشت سرش، برای اولین بار آن شب فهمید شاید تمام آن پروندهها، دشمنها و سالهای زندگیای که در آن هیچچیز جز قدرت برایش اهمیت نداشت، هیچکدام به اندازهی همین لبخند ساده نمیتوانستند حواسش را از دنیا پرت کنند
نیکی با ذوق گل را میان انگشتهایش چرخاند و لبخند زد، اما وقتی سکوت جونگکوک طولانی شد، سرش را کمی بالا آورد.
+ چرا ساکتی؟
جونگکوک چند لحظه به نیمرخش نگاه کرد، بعد نگاهش را از او گرفت و به دریا دوخت.
_ داشتم به اسمت فکر میکردم.
نیکی ابروهایش را بالا انداخت
+ اسم من؟
جونگکوک کمی مکث کرد؛ انگار جملهای که در ذهنش داشت، گفتنش سختتر از چیزی بود که فکر میکرد
_ نیکی...
صدای آرامش میان صدای موجها گم شد:
_ اسم عجیبیه
نیکی با تعجب نگاهش کرد
+ عجیبه؟!
گوشهی لب جونگکوک کمی بالا رفت
_ نگفتم بده.
+ پس چرا اینجوری میگی؟
جونگکوک نگاهش را دوباره به دریا داد
_ نمیدونم... بهت میاد
نیکی چند ثانیه ساکت ماند
+ اسمم به من میاد؟
_ خیلی
+ خدایا... این چی میگه؟
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد و نیکی با چشمغرهای برگشت سمت دریا.
+ خب حالا چرا به من میاد؟
جونگکوک این بار جوابش را فوری نداد. نگاهش روی انعکاس نورهای آبی در آب ماند؛ همان نورهایی که چند دقیقه قبل چشمهای نیکی را پر از ذوق کرده بودند.
_ چون وقتی اسمتو میگم... نمیدونم چرا همیشه یاد یه چیز آروم میفتم.
نیکی آرام سرش را سمتش چرخاند
+ چه چیزی؟
جونگکوک نگاهش کرد
_ دریا.
+ دریا؟
چند لحظه نگاهشان در هم ماند
_ اره، همونقدر که از دور آرومه.. نزدیکش که بشی، نمیدونی چقدر عمیقه.
لبخند نیکی کمکم محو شد، انگار این بار شوخیای در کار نبود. جونگکوک نگاهش را پایین انداخت و ادامه داد:
_ و عجیبتر اینکه آدم هرچی بیشتر نگاهش کنه، کمتر دلش میاد چشم برداره.
نیکی چند ثانیه ماتش ماند. جونگکوک ابرویش را کمی بالا برد
_ چیشد؟
نیکی سریع نگاهش را از او گرفت و گل را جلوی صورتش آورد
+ هیچی
_ پس چرا قرمز شدی؟
نیکی فوراً برگشت سمتش
+ قرمز نشدم!
جونگکوک پوزخند خیلی کوتاهی زد
_ باشه.
نیکی لبهایش را جمع کرد و دوباره به دریا خیره شد، اما قلبش دیگر با ریتم آرام موجها همراه نبود، چند ثانیه سکوت گذشت بعد جونگکوک آرامتر گفت:
_ بعضی وقتا فکر میکنم اسم تو زیادی قشنگه برای کسی که...
حرفش نیمهکاره ماند
+ برای کسی که چی؟
جونگکوک چیزی نگفت
+ الو؟! جونگکوک؟
جونگکوک نگاهش هنوز روی صورت نیکی بود، اما این بار پشت آن نگاه سرد همیشگی، چیزی سنگینتر پنهان شده بود
_ برای کسی که شاید هیچوقت قرار نباشه صاحب این اسم بشه.
نیکی اخم خیلی کمرنگی کرد
+ منظورت چیه؟
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
_ هیچی.
+ باز شروع کردی
_ نیکی...
+ هوم؟
جونگکوک نفس آرامی کشید
_ ولش کن.
نیکی چند لحظه به صورتش خیره ماند. نمیفهمید چرا ناگهان صدای جونگکوک اینقدر خسته به نظر میرسید.
+ چرا حس میکنم یه چیزی رو نمیگی؟
جونگکوک لبخند خیلی محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه پنهان کردن درد بود تا خوشحالی.
_ چون بعضی چیزا وقتی گفته بشن، دیگه نمیشه برشون گردوند.
نیکی آرام گل را پایین آورد
+ خب... شاید لازم نباشه برشون گردونی.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 118
✦.................................
نیکی برگشت و با ناباوری نگاهش کرد
+ خیلی بیمزهای!
جونگکوک خندهی آرامی کرد
_ آره، برای توئه.
نیکی دوباره به گل نگاه کرد و انگشتش را آرام روی یکی از گلبرگها کشید
+ لیلیوم...
صدایش آنقدر ذوقزده بود که جونگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد
+ خیلی دوستش دارم.
جونگکوک نگاهش را از گل گرفت و روی صورت نیکی نگه داشت
_ میدونم.
نیکی سرش را بالا آورد
+ از کجا؟
جونگکوک بدون اینکه جواب بدهد، فقط نگاهش کرد چون بعضی چیزها را آدم از حرفهای کسی نمیفهمد؛ از طرز نگاه کردنش میفهمد، از ذوق کوچکی که موقع دیدن یک گل در چشمهایش مینشیند، از لبخندی که بیاختیار روی لبش میآید.
نیکی دوباره به لیلیوم نگاه کرد و لبخند زد
و جونگکوک، پشت سرش، برای اولین بار آن شب فهمید شاید تمام آن پروندهها، دشمنها و سالهای زندگیای که در آن هیچچیز جز قدرت برایش اهمیت نداشت، هیچکدام به اندازهی همین لبخند ساده نمیتوانستند حواسش را از دنیا پرت کنند
نیکی با ذوق گل را میان انگشتهایش چرخاند و لبخند زد، اما وقتی سکوت جونگکوک طولانی شد، سرش را کمی بالا آورد.
+ چرا ساکتی؟
جونگکوک چند لحظه به نیمرخش نگاه کرد، بعد نگاهش را از او گرفت و به دریا دوخت.
_ داشتم به اسمت فکر میکردم.
نیکی ابروهایش را بالا انداخت
+ اسم من؟
جونگکوک کمی مکث کرد؛ انگار جملهای که در ذهنش داشت، گفتنش سختتر از چیزی بود که فکر میکرد
_ نیکی...
صدای آرامش میان صدای موجها گم شد:
_ اسم عجیبیه
نیکی با تعجب نگاهش کرد
+ عجیبه؟!
گوشهی لب جونگکوک کمی بالا رفت
_ نگفتم بده.
+ پس چرا اینجوری میگی؟
جونگکوک نگاهش را دوباره به دریا داد
_ نمیدونم... بهت میاد
نیکی چند ثانیه ساکت ماند
+ اسمم به من میاد؟
_ خیلی
+ خدایا... این چی میگه؟
جونگکوک خندهی کوتاهی کرد و نیکی با چشمغرهای برگشت سمت دریا.
+ خب حالا چرا به من میاد؟
جونگکوک این بار جوابش را فوری نداد. نگاهش روی انعکاس نورهای آبی در آب ماند؛ همان نورهایی که چند دقیقه قبل چشمهای نیکی را پر از ذوق کرده بودند.
_ چون وقتی اسمتو میگم... نمیدونم چرا همیشه یاد یه چیز آروم میفتم.
نیکی آرام سرش را سمتش چرخاند
+ چه چیزی؟
جونگکوک نگاهش کرد
_ دریا.
+ دریا؟
چند لحظه نگاهشان در هم ماند
_ اره، همونقدر که از دور آرومه.. نزدیکش که بشی، نمیدونی چقدر عمیقه.
لبخند نیکی کمکم محو شد، انگار این بار شوخیای در کار نبود. جونگکوک نگاهش را پایین انداخت و ادامه داد:
_ و عجیبتر اینکه آدم هرچی بیشتر نگاهش کنه، کمتر دلش میاد چشم برداره.
نیکی چند ثانیه ماتش ماند. جونگکوک ابرویش را کمی بالا برد
_ چیشد؟
نیکی سریع نگاهش را از او گرفت و گل را جلوی صورتش آورد
+ هیچی
_ پس چرا قرمز شدی؟
نیکی فوراً برگشت سمتش
+ قرمز نشدم!
جونگکوک پوزخند خیلی کوتاهی زد
_ باشه.
نیکی لبهایش را جمع کرد و دوباره به دریا خیره شد، اما قلبش دیگر با ریتم آرام موجها همراه نبود، چند ثانیه سکوت گذشت بعد جونگکوک آرامتر گفت:
_ بعضی وقتا فکر میکنم اسم تو زیادی قشنگه برای کسی که...
حرفش نیمهکاره ماند
+ برای کسی که چی؟
جونگکوک چیزی نگفت
+ الو؟! جونگکوک؟
جونگکوک نگاهش هنوز روی صورت نیکی بود، اما این بار پشت آن نگاه سرد همیشگی، چیزی سنگینتر پنهان شده بود
_ برای کسی که شاید هیچوقت قرار نباشه صاحب این اسم بشه.
نیکی اخم خیلی کمرنگی کرد
+ منظورت چیه؟
جونگکوک نگاهش را از او گرفت.
_ هیچی.
+ باز شروع کردی
_ نیکی...
+ هوم؟
جونگکوک نفس آرامی کشید
_ ولش کن.
نیکی چند لحظه به صورتش خیره ماند. نمیفهمید چرا ناگهان صدای جونگکوک اینقدر خسته به نظر میرسید.
+ چرا حس میکنم یه چیزی رو نمیگی؟
جونگکوک لبخند خیلی محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه پنهان کردن درد بود تا خوشحالی.
_ چون بعضی چیزا وقتی گفته بشن، دیگه نمیشه برشون گردوند.
نیکی آرام گل را پایین آورد
+ خب... شاید لازم نباشه برشون گردونی.
- ۲.۹k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط