{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای عاقد در میان همهمه‌ی مهمان‌ها پیچید. همه ساکت شدند.

صدای عاقد در میان همهمه‌ی مهمان‌ها پیچید. همه ساکت شدند. نگاه‌ها به سمت تو و تهیونگ برگشت.

عاقد لبخندی رسمی بر لب داشت و شروع به خواندن خطبه کرد. لحظه‌ای که همه برایش دست می‌زدند و آرزو داشتند، برای تو کابوسی بیش نبود.

«آیا وکالت می‌دهید؟» صدای عاقد آرام اما جدی بود.

تو با دلی سنگین سر تکان دادی، صدایت لرزان اما محکم بیرون آمد:
«بله.»

سالن پر از زمزمه‌ی شادی شد. اما وقتی نوبت به تهیونگ رسید، او حتی نگاهت نکرد. نگاهایش روی زمین بود، سرد و بی‌روح.

«آیا قبول دارید…؟»

سکوت. همه چشم دوخته بودند به او. ثانیه‌ها کش آمد.

تهیونگ بالاخره لب باز کرد، صدایش پر از بی‌تفاوتی بود:
«بله…»

هیچ شور و شوقی در کلمه‌اش نبود. مهمان‌ها کف زدند، اما درون تو همه چیز شکست.
و تهیونگ حتی دستت را نگرفت.
دیدگاه ها (۳)

بعد از تمام شدن مراسم و امضاها، مهمان‌ها یکی‌یکی خداحافظی کر...

صبح روز بعد، آفتاب نرم از پنجره‌ها به داخل می‌تابید. تهیونگ ...

ازدواج اجباری تهیونگ و ات....

جشن در باغ شروع شد. اعضا با انرژی و شور و شوق، گل‌ها را چیده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط