چند پارتی درخواستی
چند پارتی درخواستی
پارت آخر
ا/ت . نه.. نه ... اخه با کشتن خانواده ی من چی گیرت میاد ؟
کوک . تلافی .. انتقام .. هشدار .. چیزای خوبین نه ؟
ا/ت . لطفا این کار کر رو نکن .. من نمیتونم واسه افرادت کاری کنم چون رسیدن بهشون از اختیار های من خیلی خارجه ...
کوک . این دیگه به من ربطی نداره.... میخواستی از همون اول وارد باند من نشی تو تمامی فرمانده های منو ازم گرفتی ... اعتبارم رو با این کارت زیر سوال بردی ... پس همه ی اینا حقته ...
ا/ت . اره حقمه ... پس خانوادمو ول کن ... بجاش منو بکش چون حقمه ...
کوک . خیلی دلت میخاد بمیری نه ؟
ا/ت .......
کوک . به وقتش میکشمت شک نکن .. هنوز کارم باهات تموم نشده .!
ا/ت . چیکار باید بکنم که دست از سر خانواده ام بر داری؟
کوک . روز دادگاه میزی پیش قاضی و میگی تمامیه ماجرا اشتباه بود و ون افراد بی گناهن ... برام مهم نیست چطور میخایی قانع اش کنی ولی یادت نره اگه نتونی میکشمت همچنین خانوادت ...
ا/ت . اخه چرا انقدر خواسته های غیر منطقی داری ؟ خودت جای من باشی چطور اینکار رو میکنی ؟
کوک . هیچم نمیخوام جای تو باشم ... دسته گلیه که خودت به آب دادی حالام جمعش کن ..... سریعم از جلو چشمام گمشو تا نکشتمت
ا/ت . با بغض به کوک نگاه کرد و بعد ومد بیرون و مدام به خودش لعنت می فرستاد...
ویو روز محاکمه افراد کوک
ا/ت . آقای قاضی بهتون که گفتم برای اینکه شورکای دیگه جئون و خود جئون رو دستگیر کنیم به افرادش نیاز داریم لطفا موقتا آزادشون کنید
قاضی . سروان چویی قبلا هم گفتم الانم میگم اینا همشون قاتلای جانی ان و من امکان نداره حتی برای یک لحظه آزادشون کنم ... می تونید بجای اینکه از این افراد استفاده کنید خوب بگردید تا جئون و شورکای دیگه اش رو پیدا کنید ...
ا/ت . یعنی اصلا هیچ راهی نیست که آزادشون کنید ؟
قاضی . خیر نیست ... ( رفت
ا/ت . نا امید ومد بیرون و دید که تازه افراد کوک رو آوردن که محاکمه اشون کنن .. ا/ت متوجه شد افسر های کمی دور افراد جئون نیستن پس رفت سمتشون و ...
ا/ت . هعی شما...
افسران . سلام سروان چویی ... چیزی شده؟
ا/ت . من دستور دارم ون رو به زندانشون برگردونم قاضی امروز نیومده و من دستور دارم برشون گردونم... شماها سوار شید .. شما هم بر گردین ..
افسر . ببخشید شما حکمی در این باره دارید ؟
ا/ت . یه طوری به افسر نگاه کرد که بفهمه باید ساکت بشه
افسر . ببخشید... حق با شماست
ا/ت . خوبه.. ( سوار ماشین شد و حرکت کرد و افراد کوک شک کردن چون راه زندان رو داشت اشتباهی میرفت ..
یکی از فرمانده های کوک . هعی کجا میری ؟ این مسیری که ازش ومدیم نیست
ا/ت . میدونم .. میخام ببرپتون پیش اربابتون... لطفا ساکت باشید ( و مستقیم به مخفیگاه کوک رفت و وقتی رسید دست و پای همه رو باز کرد و به محظ این کار یکی از افرادش دستاهای ا/ت رو از پشت گرفت و به داخل هلش داد
فرمانده ها . قربان( خوشحال
کوک . خوشحالم که دوباره میبینمتون.... کارت درسته خانم پلیسه ،. اما حیف که دیگه فرصت زندگی نداری .... از پدر و مادرت کنار کشیدم اما نمیتونم از شاهدی مثل تو که همه چیز رو میدونه و پرونده های مخفیه منو کشته بگذرم ... اسلحه رو به سمتش گرفت تا شلیک کنه
یکی از فرمانده ها . قربان بهتر نیست ولش کنیم در ازای آزاد کردن ما ولش کنید بره ... اما اگه دوباره به شغلش ادامه داد خانواده و خودش رو می کشیم..
کوک . گلو ا/ت رو گرفت ... جون بی ارزشتو به فرمانده ام میبخشم اما اگه دور برداری و برای بازی کنی منم بلدم چطور باهات بازی کنم حالا گمشو ( بلند
ا/ت . سریع از اونجا ومد بیرون و رفت روستا پیش پدر و مادرش و با کلی اسرار و خواهش تصمیم گرفتن از راه زمینی از کره تمام اموالشون رو به پدل نقد تبدیل کنن و برن تا نه دست کوک بهشون برسه و نه قانون چون به خاطر افراد کوک تو دردسرربزرگی افتاده بود .. کوک هم با کلی تلاش دوباره باندش رو سر پا کرد و به قدرت قبلی برگشت ..
پایان
پارت آخر
ا/ت . نه.. نه ... اخه با کشتن خانواده ی من چی گیرت میاد ؟
کوک . تلافی .. انتقام .. هشدار .. چیزای خوبین نه ؟
ا/ت . لطفا این کار کر رو نکن .. من نمیتونم واسه افرادت کاری کنم چون رسیدن بهشون از اختیار های من خیلی خارجه ...
کوک . این دیگه به من ربطی نداره.... میخواستی از همون اول وارد باند من نشی تو تمامی فرمانده های منو ازم گرفتی ... اعتبارم رو با این کارت زیر سوال بردی ... پس همه ی اینا حقته ...
ا/ت . اره حقمه ... پس خانوادمو ول کن ... بجاش منو بکش چون حقمه ...
کوک . خیلی دلت میخاد بمیری نه ؟
ا/ت .......
کوک . به وقتش میکشمت شک نکن .. هنوز کارم باهات تموم نشده .!
ا/ت . چیکار باید بکنم که دست از سر خانواده ام بر داری؟
کوک . روز دادگاه میزی پیش قاضی و میگی تمامیه ماجرا اشتباه بود و ون افراد بی گناهن ... برام مهم نیست چطور میخایی قانع اش کنی ولی یادت نره اگه نتونی میکشمت همچنین خانوادت ...
ا/ت . اخه چرا انقدر خواسته های غیر منطقی داری ؟ خودت جای من باشی چطور اینکار رو میکنی ؟
کوک . هیچم نمیخوام جای تو باشم ... دسته گلیه که خودت به آب دادی حالام جمعش کن ..... سریعم از جلو چشمام گمشو تا نکشتمت
ا/ت . با بغض به کوک نگاه کرد و بعد ومد بیرون و مدام به خودش لعنت می فرستاد...
ویو روز محاکمه افراد کوک
ا/ت . آقای قاضی بهتون که گفتم برای اینکه شورکای دیگه جئون و خود جئون رو دستگیر کنیم به افرادش نیاز داریم لطفا موقتا آزادشون کنید
قاضی . سروان چویی قبلا هم گفتم الانم میگم اینا همشون قاتلای جانی ان و من امکان نداره حتی برای یک لحظه آزادشون کنم ... می تونید بجای اینکه از این افراد استفاده کنید خوب بگردید تا جئون و شورکای دیگه اش رو پیدا کنید ...
ا/ت . یعنی اصلا هیچ راهی نیست که آزادشون کنید ؟
قاضی . خیر نیست ... ( رفت
ا/ت . نا امید ومد بیرون و دید که تازه افراد کوک رو آوردن که محاکمه اشون کنن .. ا/ت متوجه شد افسر های کمی دور افراد جئون نیستن پس رفت سمتشون و ...
ا/ت . هعی شما...
افسران . سلام سروان چویی ... چیزی شده؟
ا/ت . من دستور دارم ون رو به زندانشون برگردونم قاضی امروز نیومده و من دستور دارم برشون گردونم... شماها سوار شید .. شما هم بر گردین ..
افسر . ببخشید شما حکمی در این باره دارید ؟
ا/ت . یه طوری به افسر نگاه کرد که بفهمه باید ساکت بشه
افسر . ببخشید... حق با شماست
ا/ت . خوبه.. ( سوار ماشین شد و حرکت کرد و افراد کوک شک کردن چون راه زندان رو داشت اشتباهی میرفت ..
یکی از فرمانده های کوک . هعی کجا میری ؟ این مسیری که ازش ومدیم نیست
ا/ت . میدونم .. میخام ببرپتون پیش اربابتون... لطفا ساکت باشید ( و مستقیم به مخفیگاه کوک رفت و وقتی رسید دست و پای همه رو باز کرد و به محظ این کار یکی از افرادش دستاهای ا/ت رو از پشت گرفت و به داخل هلش داد
فرمانده ها . قربان( خوشحال
کوک . خوشحالم که دوباره میبینمتون.... کارت درسته خانم پلیسه ،. اما حیف که دیگه فرصت زندگی نداری .... از پدر و مادرت کنار کشیدم اما نمیتونم از شاهدی مثل تو که همه چیز رو میدونه و پرونده های مخفیه منو کشته بگذرم ... اسلحه رو به سمتش گرفت تا شلیک کنه
یکی از فرمانده ها . قربان بهتر نیست ولش کنیم در ازای آزاد کردن ما ولش کنید بره ... اما اگه دوباره به شغلش ادامه داد خانواده و خودش رو می کشیم..
کوک . گلو ا/ت رو گرفت ... جون بی ارزشتو به فرمانده ام میبخشم اما اگه دور برداری و برای بازی کنی منم بلدم چطور باهات بازی کنم حالا گمشو ( بلند
ا/ت . سریع از اونجا ومد بیرون و رفت روستا پیش پدر و مادرش و با کلی اسرار و خواهش تصمیم گرفتن از راه زمینی از کره تمام اموالشون رو به پدل نقد تبدیل کنن و برن تا نه دست کوک بهشون برسه و نه قانون چون به خاطر افراد کوک تو دردسرربزرگی افتاده بود .. کوک هم با کلی تلاش دوباره باندش رو سر پا کرد و به قدرت قبلی برگشت ..
پایان
- ۸۲۲
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط