مافیای من
مافیای من
The Last Part
ویو یجی
رسیدیم به بیمارستان و رفتیم داخل اتاق دکتر وبرگه های آزمایش رو به دکتر دادم......
دکتر: خانم هوانگ...
بله
دکتر: شما باردارین
از ذوق بلند شدم میخواستم لینو رو بغل کنم که اون زودتر منو بغل کرد هی همش منو تو بغلش میفشرد
ع...عزیزم خفه ام کردی
_اوه ببخشید هیجان زده شدم، واقعا ازتون ممنونم خانم دکتر
دکتر: من که کاری نکردم....
ممنونم
دکتر: خواهش میکنم فقط ۵ماه دیگه بیاین برای تعیین جنسیتش
چشم حتما، خدانگهدار
_خدانگهدار بازم ممنونم
دکتر: خدانگهدار
رسیدیم خونه و رفتم تا لباسامو عوض کنم رفتم پایین دیدم لینو روی پشتی مبل تکیه داده و چشماشو بسته
عزیزم؟
_جانم؟
حالت خوبه؟
_عالیم یجی، عالی باور....... نمیشه که چقدر خوشحالم اصن تو باورت....... که من، لی مینهو....... پدر میشم......
ویو یجی
لینو از بس هیجان داشت حتی بعضی از کلمه هاشو یادش میرفت بگه که از شدت کیوتیش خنده ای کردمو رفتم کنارش نشستم دستمو گذاشتم روی صورتش
لینو
_هوم؟
میخوای یکم نفس بگیری؟
_یجی تو نمیتونی حس منو درک کنی اصن باورم نمیشه واااااای
_یجی! بهم قول بده که تا آخر عمرت کنارم میمونی و هیچوقت ترکم نمیکنی حتی بخاطر بچه امون هم که شده بیا به زندگیمون ادامه بدیم و هیچوقت ناامید نشیم
بهت قول میدم لینو، قول میدم که کنارت بمونم و هیچوقت ترکت نکنم.....
لینو دستشو گذاشت پشت گردن یجی و اونو به سمت خودش کشید و یک بوسه ی طولانی رو شروع کردند
هوانگ یجی و لی مینهویی که فقط بخاطر منفعت خانواده هاشون و با یک نفرت نسبت به هم ازدواج کردند و به قول خودشون هیچوقت قرار نبود عاشق هم بشن و حتی از نظر یجی لینو یک آدم سرد و جدی بود الان عاشق هم شدن و دارن تشکیل خانواده میدن
تنها نتیجه ای که میشه از این داستان گرفت اینه که زندگی قرار نیست همیشه به یک شکل پیش بره پس هیچوقت ناامید نشین و بدونین که پس از هر سختی یه راحتی هست که منتظرتونه
end
امیدوارم که خوشتون اومده باشه✨🤗
اگر بد شد دیگه به بزرگی خودتون ببخشین
The Last Part
ویو یجی
رسیدیم به بیمارستان و رفتیم داخل اتاق دکتر وبرگه های آزمایش رو به دکتر دادم......
دکتر: خانم هوانگ...
بله
دکتر: شما باردارین
از ذوق بلند شدم میخواستم لینو رو بغل کنم که اون زودتر منو بغل کرد هی همش منو تو بغلش میفشرد
ع...عزیزم خفه ام کردی
_اوه ببخشید هیجان زده شدم، واقعا ازتون ممنونم خانم دکتر
دکتر: من که کاری نکردم....
ممنونم
دکتر: خواهش میکنم فقط ۵ماه دیگه بیاین برای تعیین جنسیتش
چشم حتما، خدانگهدار
_خدانگهدار بازم ممنونم
دکتر: خدانگهدار
رسیدیم خونه و رفتم تا لباسامو عوض کنم رفتم پایین دیدم لینو روی پشتی مبل تکیه داده و چشماشو بسته
عزیزم؟
_جانم؟
حالت خوبه؟
_عالیم یجی، عالی باور....... نمیشه که چقدر خوشحالم اصن تو باورت....... که من، لی مینهو....... پدر میشم......
ویو یجی
لینو از بس هیجان داشت حتی بعضی از کلمه هاشو یادش میرفت بگه که از شدت کیوتیش خنده ای کردمو رفتم کنارش نشستم دستمو گذاشتم روی صورتش
لینو
_هوم؟
میخوای یکم نفس بگیری؟
_یجی تو نمیتونی حس منو درک کنی اصن باورم نمیشه واااااای
_یجی! بهم قول بده که تا آخر عمرت کنارم میمونی و هیچوقت ترکم نمیکنی حتی بخاطر بچه امون هم که شده بیا به زندگیمون ادامه بدیم و هیچوقت ناامید نشیم
بهت قول میدم لینو، قول میدم که کنارت بمونم و هیچوقت ترکت نکنم.....
لینو دستشو گذاشت پشت گردن یجی و اونو به سمت خودش کشید و یک بوسه ی طولانی رو شروع کردند
هوانگ یجی و لی مینهویی که فقط بخاطر منفعت خانواده هاشون و با یک نفرت نسبت به هم ازدواج کردند و به قول خودشون هیچوقت قرار نبود عاشق هم بشن و حتی از نظر یجی لینو یک آدم سرد و جدی بود الان عاشق هم شدن و دارن تشکیل خانواده میدن
تنها نتیجه ای که میشه از این داستان گرفت اینه که زندگی قرار نیست همیشه به یک شکل پیش بره پس هیچوقت ناامید نشین و بدونین که پس از هر سختی یه راحتی هست که منتظرتونه
end
امیدوارم که خوشتون اومده باشه✨🤗
اگر بد شد دیگه به بزرگی خودتون ببخشین
- ۷.۹k
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط