{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[مـن در سـتایـش سـایـه هـا هـستـم]

[مـن در سـتایـش سـایـه هـا هـستـم]

نمی‌دانم از آن می‌ترسم یا از خود، که هر بار که در چشمانش خیره می‌شوم، گویی به لبه‌ی پرتگاهی ایستاده‌ام که هیچ پایانی ندارد. او، کسی است که نامش را در کوچه‌های تاریک با لرزه می‌برند، کسی که سایه‌اش پیش از خودش، سکوت را به پیشگاه می‌برد. اما من... من در آن تاریکی، تنها نوری می‌بینم که جهان از دیدن آن عاجز است.
می‌گویند او دست‌هایش رنگِ خون دارند؛ می‌گویند روحش در میانِ خطاهای ابدی گم شده است. اما من، در هر خط و خالِ صورتش، داستانی از بی‌عدالتی‌های این جهان می‌خوانم. او جنایتکار است، آری؛ اما آیا جنایت او، تلاشی نیست برای زنده‌ماندن در جهانی که برای مهربانی، فضایی نساخته است؟
هر بار که از دور، ردّ پاهای سنگینش را می‌شنوم، قلبم میان دو جبهه می‌کشد... یکی میانِ عقل که فریاد می‌زند «از او دوری کن!» و دیگری میانِ روحی که می‌گوید «او را در آغوش بگیر، پیش از آنکه خودِ تقدیر او را از تو برباید.» من عاشقِ آن هستم که قانون را زیر پا می‌گذارد تا معنای خود را بیابد؛ عاشقِ آن سکوتِ سنگینِ پس از طوفان که تنها در حضور او معنا پیدا می‌کند.
گاهی می‌پرسم: آیا عشقِ من، نوعی گناه است؟ آیا من هم با این سکوت، در همدستی با او، شریکِ جنایتِ او شده‌ام؟ شاید. اما اگر راهِ رسیدن به او، عبور از میانِ آتش و گناه باشد، من با کمال میل، خود را به دوزخ می‌سپارم. چرا که بهایِ اندکی از آرامشِ ابدی، در برابرِ یک لحظه نگاهِ پر از درد و سنگینیِ او، هیچ است.
او تاریکی است، و من... من همان کبوانی هستم که در اشتباه‌ترین زمانِ عمر، عاشقِ شب شده باشد.
#شرلوک
#موریاتی وطن پرست
#ویلیام
#
دیدگاه ها (۰)

دراماتیک):«من عمری را در سایه‌ها به جنایت گذراندم؛ گویی روحم...

«او خالق است؛ کسی که هرگز به بیراهه نرفت و اشتباهی در ساحت و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط