{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تا یک غریب مادر گفت😞

تا یک غریب مادر گفت😞
شانه‌ها گریه گریه لرزیدند
قلب‌ها پر کشید و سینه‌زنان💔
کربلا را به چشم خود دیدند..
دیدگاه ها (۱)

«ای دریای اشک، ای حزنِ بی‌پایان… 💔هر جا که نام زهرا می‌آید، ...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

‌چشم می دوزم به دوردستهافاصله نگاهم را کوتاهتر می کنممی اندی...

ادامه پارت ۷جیمین قدمی جلو آمد. «تو پدرمون رو کشتی.»اتاق ساک...

ادامه پارت 215هوا تاريك شده بود ولي بلند نشدم. هرچی زمان بیش...

p30

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۹۹ ویو راوی نورا ...

برادر ناتنی

مرثیهٔ خاموشخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط