{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت

آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت

آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه

این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست

این کــــه در اندام من امـــروز باریدن گرفت؟

من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد-

رفت زیــر سایـــه ی یک "مرد" و نـــــام "زن" گرفت

روزهای تیـره و تاری کـــه با خود داشتم

با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت

زنده ام تا در تنم حرم نفس های تو هست

مرگ می داند: فقـط باید تـو را از من گرفت ......
دیدگاه ها (۳)

آغوشِ تــــــــــو ڪہ باشد ....خواب دیگر بهانہ اےبرایِ خستــ...

خواستم چند روزی نباشم...تا شاید کسی حس کند نبودنم راتا کسی ح...

همین الان یهویی#چیپس

چقدر قشنگه این#کیک

گاهی هنر پیش از آنکه رویدادها رخ دهند، آنها را به تصویر می‌ک...

در دلت یک غم زیباست ، دلم می گوید خسته از شاید و اما ست، دلم...

در زدی پدر ولی، پشت در کسی نبودکاش دست نرم باد در به روت می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط