این روزهایم به تلخی سپری می شوند...!!
این روزهایم به تلخی سپری می شوند...!!
یک حس گم و گور ، یک تغییر زیر پوستی ... ،هیچ چیز خوشحالم نمیکند..!!
حس بازی لی لی کودکانه ام را دارم ...!
راستش را بخواهی...
یک لنگه پا بازی کردن سخت نیست!!!
ولی...
دغدغه های زندگی از پاهای نه چندان بزرگم ، بزرگ تر شده اند...!!!
وقتی پاسخ سوال مخاطبانم را میدهم آوای تلخی مدام زمزمه میشود در گوشم :...
جداااا؟ ....راست میگی؟؟....واقعا هجده سالته دختر؟؟..
اخه....اخه بهت نمیاد...!!!چیه میترسی سن واقعیتو بگی؟؟ ووووووو....
اره. جدا راست میگم ...واقعا هجده سالمه ...
خسسته ام از این حس گس ...!!!
من همینم !
دختری شبیه هیچ کس ! خودمم!
باورم کن!...
ریشه های ارامش افکارم مثل سابق قوی نیست!دلم محکم نیست...! نمی شود...!!!
چرا این روزهایم را کسل شده ام؟؟!...
چندبار بمیرم و زنده شوم تا این بازی هراسناک مرا به اخرین خانه ببرد؟؟!!
دو سه روزیست با خودم قهر کرده ام...!! یکجور اعتصاب درونی..!
روزهایم در سکون و سکوتی خاص میگذرند...!
ز جمع اشنایان میگریزم و به کنجی میخزم ارام و خاموش...!
فقط...
این فکر وامانده را وادار کرده ام که بدود و بدود بلکه عرق بریزد و شاید بشود از عرقش جوهری گرفت و جمله ای نوشت..!!
بلاغت تنهایی ام را میبینی؟؟!
خودم نیز قصد گریز دارم از این کالبد دلگیر...!
من از اینجا هم خواهم رفت...به همین زودی...شک نکن...!!!
***دلارام***
1392/10/9
21:54
یک حس گم و گور ، یک تغییر زیر پوستی ... ،هیچ چیز خوشحالم نمیکند..!!
حس بازی لی لی کودکانه ام را دارم ...!
راستش را بخواهی...
یک لنگه پا بازی کردن سخت نیست!!!
ولی...
دغدغه های زندگی از پاهای نه چندان بزرگم ، بزرگ تر شده اند...!!!
وقتی پاسخ سوال مخاطبانم را میدهم آوای تلخی مدام زمزمه میشود در گوشم :...
جداااا؟ ....راست میگی؟؟....واقعا هجده سالته دختر؟؟..
اخه....اخه بهت نمیاد...!!!چیه میترسی سن واقعیتو بگی؟؟ ووووووو....
اره. جدا راست میگم ...واقعا هجده سالمه ...
خسسته ام از این حس گس ...!!!
من همینم !
دختری شبیه هیچ کس ! خودمم!
باورم کن!...
ریشه های ارامش افکارم مثل سابق قوی نیست!دلم محکم نیست...! نمی شود...!!!
چرا این روزهایم را کسل شده ام؟؟!...
چندبار بمیرم و زنده شوم تا این بازی هراسناک مرا به اخرین خانه ببرد؟؟!!
دو سه روزیست با خودم قهر کرده ام...!! یکجور اعتصاب درونی..!
روزهایم در سکون و سکوتی خاص میگذرند...!
ز جمع اشنایان میگریزم و به کنجی میخزم ارام و خاموش...!
فقط...
این فکر وامانده را وادار کرده ام که بدود و بدود بلکه عرق بریزد و شاید بشود از عرقش جوهری گرفت و جمله ای نوشت..!!
بلاغت تنهایی ام را میبینی؟؟!
خودم نیز قصد گریز دارم از این کالبد دلگیر...!
من از اینجا هم خواهم رفت...به همین زودی...شک نکن...!!!
***دلارام***
1392/10/9
21:54
- ۹۵۷
- ۰۹ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط