منم و تو
#منم_و_تو
نامه ای با اشکِ چشمانم نوشتم او نخواند
پای عهدِ بستـه من ماندم ولیکن او نماند
تیرِ بی مهـری چنان در قلبِ زارم رخنه کرد
نیمه جانِ خسته ام را بیکسی بر لب رساند
ما کـه از داغِ غـمِ او روز و شب را سوختیم
نـا مـروّت کفتـرِ دل را چـرا از دل پـرانـد؟
مـا بـه نـازِ او جـوانی داده ایم او در عوض
عاقلی بـودم مـرا تـا مـرزِ رسوایی کشانـد
مـا پرستیـدیم او را بهتـر از هر بت پرست
بی وفـا دیگر پرست و غیـر را از خود نراند
بالِ پروازم شکست وچشمها خون گریه کرد
رفت اما رد پایش گـوشه ی این سینه ماند
نامه ای با اشکِ چشمانم نوشتم او نخواند
پای عهدِ بستـه من ماندم ولیکن او نماند
تیرِ بی مهـری چنان در قلبِ زارم رخنه کرد
نیمه جانِ خسته ام را بیکسی بر لب رساند
ما کـه از داغِ غـمِ او روز و شب را سوختیم
نـا مـروّت کفتـرِ دل را چـرا از دل پـرانـد؟
مـا بـه نـازِ او جـوانی داده ایم او در عوض
عاقلی بـودم مـرا تـا مـرزِ رسوایی کشانـد
مـا پرستیـدیم او را بهتـر از هر بت پرست
بی وفـا دیگر پرست و غیـر را از خود نراند
بالِ پروازم شکست وچشمها خون گریه کرد
رفت اما رد پایش گـوشه ی این سینه ماند
۱۰.۴k
۰۱ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.