Theodore
Theodore
𝟐/𝟐
&کفشاتو در اوردی و خودتو پرت کردی روی مبل به سقف خیره شدی و جنون وار خندیدی
باورت نمیشد یه ماگل دهاتی داشت درباره نظر میداد لعنتی زیر لب زمزمه کردی و گوشیتو برداشتی تا به تئودور زنگ بزنی دیگه واقعا دیر بود
همین که خواستی به شمارش زنگ بزنی زنگ در زده شد دیگه مطمئن بودی تئودوره بدو بدو رفتی سمت در و بازش کردی
اولین چیزی که باهاش مواجه شدی دسته گل بزرگی بود که مانع دیده شدن صورت تئودور بود لبخند گشادی زدی دسته گل رو ازش گرفتی و محکم بغلش کردی
ا.ت:اینا برای منه؟ {با خوشحالی گفتی}
تئودور:{به خاطر این حجم از خوشحالیت لبخند زد} مگه جز تو من پرنسس دیگه ای هم دارم؟
ا.ت:{گل هارو بو کردی و به تئودور خیره شدی} ممنونم تئو
تئودور:{دستاشو دورت حلقه کرد و کشیدت سمت خودش و با چشمای خمار بهت خیره شد} بیب راهای بیشتری تشکر هست میدونی؟
ا.ت:{پوزخندی بهش زدی و دستاتو دور گردنش حلقه کردی} مستر نات زرنگ شدی... ولی نچ نمیشه تا زمانی که ازدواجمون رسمی نشده اجازه نداری بهم دست بزنی حرفای بابام که یادت نرفته؟
تئودور:هوومم پس مشکل لیزاعه؟ {با شیطنت بهت خیره شد}
_بیب نگران نباش کارای طلاقو دارم حل میکنم اخر این ماه از هم طلاق میگیریم و اون موقع قول میدم دیگه خبری از لیزا نباشه {نوک بینیتو بوسید}
ا.ت:{به خاطر حرکتش خود به خود لبخندی زدی} بسه دیگه نمک نریز برو لباساتو عوض کن بیا شام بخوریم
تئودور:باشه بیب {بوسه سطحی روی لبات گذاشت و رفت اتاق تا لباساشو عوض کنه
اینم پارت اخر
نظرتونو حتما بهم بگید✨
𝟐/𝟐
&کفشاتو در اوردی و خودتو پرت کردی روی مبل به سقف خیره شدی و جنون وار خندیدی
باورت نمیشد یه ماگل دهاتی داشت درباره نظر میداد لعنتی زیر لب زمزمه کردی و گوشیتو برداشتی تا به تئودور زنگ بزنی دیگه واقعا دیر بود
همین که خواستی به شمارش زنگ بزنی زنگ در زده شد دیگه مطمئن بودی تئودوره بدو بدو رفتی سمت در و بازش کردی
اولین چیزی که باهاش مواجه شدی دسته گل بزرگی بود که مانع دیده شدن صورت تئودور بود لبخند گشادی زدی دسته گل رو ازش گرفتی و محکم بغلش کردی
ا.ت:اینا برای منه؟ {با خوشحالی گفتی}
تئودور:{به خاطر این حجم از خوشحالیت لبخند زد} مگه جز تو من پرنسس دیگه ای هم دارم؟
ا.ت:{گل هارو بو کردی و به تئودور خیره شدی} ممنونم تئو
تئودور:{دستاشو دورت حلقه کرد و کشیدت سمت خودش و با چشمای خمار بهت خیره شد} بیب راهای بیشتری تشکر هست میدونی؟
ا.ت:{پوزخندی بهش زدی و دستاتو دور گردنش حلقه کردی} مستر نات زرنگ شدی... ولی نچ نمیشه تا زمانی که ازدواجمون رسمی نشده اجازه نداری بهم دست بزنی حرفای بابام که یادت نرفته؟
تئودور:هوومم پس مشکل لیزاعه؟ {با شیطنت بهت خیره شد}
_بیب نگران نباش کارای طلاقو دارم حل میکنم اخر این ماه از هم طلاق میگیریم و اون موقع قول میدم دیگه خبری از لیزا نباشه {نوک بینیتو بوسید}
ا.ت:{به خاطر حرکتش خود به خود لبخندی زدی} بسه دیگه نمک نریز برو لباساتو عوض کن بیا شام بخوریم
تئودور:باشه بیب {بوسه سطحی روی لبات گذاشت و رفت اتاق تا لباساشو عوض کنه
اینم پارت اخر
نظرتونو حتما بهم بگید✨
- ۱۹۷
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط