{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✧⃝ℳ𝒴 𝒮ℎ𝒶𝓇ℯ..✶⋆。

✧⃝ℳ𝒴 𝒮ℎ𝒶𝓇ℯ..✶⋆。 نویسنده آدیتی
⭒𝑷𝒂𝒓𝒕⋆¹
صدای جیک‌جیک پرنده‌ها و صدای برخورد امواج اقیانوس اطلس به دیواره‌های ویلای ساحلی، معمولاً برای آلیس آرامش‌بخش بود، اما امروز، سنگینی عجیبی توی هوا حس می‌کرد. آلیس در حالی که کیف مدرسه‌اش رو روی شانه انداخته بود، گوشی‌اش رو به گوشش چسباند.

ـ «آره داداشی، حتماً خبرت می‌کنم. فقط می‌خوام برم اردوی مدرسه‌مون، می‌دونی که چقدر برای این سفر هیجان دارم... نه، نگران نباش، همه چیز تحت کنترله. دوستام هم هستن.»

لحن برادرش، همیشه جوری بود که انگار می‌خواد تمام دنیا رو توی یک حصار امن نگه داره. تهیونگ برای آلیس فقط یک برادر نبود؛ اون ستون فقرات زندگیش بود.

ـ «باشه، دوست دارم. فعلاً خداحافظ.»

آلیس گوشی رو قطع کرد و آهی کشید. نفس عمیقی کشید تا آروم بشه، اما قبل از اینکه بتونه قدم اول رو توی مسیر پیاده‌روی مدرسه برداره، سایه‌ای سنگین روی اون افتاد. قبل از اینکه حتی بتونه فریاد بزنه یا صورتِ آشنایی رو تشخیص بده، سرمایی فلزی پشت گردنش حس کرد و ناگهان، سیاهی مطلق تمام دیدگاهش رو بلعید.

ـ ـ ـ

وقتی آلیس بیدار شد، اولین چیزی که حس کرد، بوی تندِ خاک، چوب پوسیده و فلز بود. سرش مثل چیزی که با پتک زده باشند، تیر می‌کشید. وقتی چشمای خاکستری‌اش رو باز کرد، متوجه شد توی یه انباری تاریک و متروکه قرار داره. دستاش با طناب‌های زبری بسته شده بود که پوست ظریف و شیشه‌ای‌اش رو می‌خراشید.

ـ «بالاخره بیدار شدی، عروسکِ کنجکاو؟»

ادامه دارد..
منتظر پارت های بعدی باشید...
دیدگاه ها (۰)

نویسنده آدیتی | ᠻⅈᥴ𝕥ⅈꪮꪀ ρ𝕣ꪮꪶꪮᧁꪊꫀ ـ Name | سهمِ منی ـ Genre |...

کاور فیکشن جدیدمون این فیکشن قراره خیلی جذاب باشهبرای آپلود ...

مهمونی پارت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط