{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگاری درختی بود ، سبزِ سبز ...

روزگاری درختی بود ، سبزِ سبز ...
برگ داشت ، ریشه داشت و در باغ و در کمال سبزی و زیبایی ، برای خودش کسی بود ...
اما او را به زمینِ سیمانی سپردند !
جایی که جای او نبود !
جایی که هیچکس چشم انتظارِ قد کشیدنش نبود !
نه چشمی بود برای تماشای شکوفه های بهار و برگ ریزانِ پاییزِ او ، نه خاکی و نه حتی دستی برای کاشتنش ...
از آغوشِ زمین جدا مانده بود ، سالها ...
و حالا ؛
تکه چوبی شده با ریشه ها و برگ هایی خشک ،
و خاطراتی دور ؛ از رویای پرنده شدن ...
حکایت این است ؛
سبزترین هم که باشی ، اگر جایی که "باید" نباشی ؛ در بهترین حال ، تکه چوب خشکی خواهی بود ؛ برای سوختن ...
دیدگاه ها (۵)

روزگاری درختی بود ، سبزِ سبز ... برگ داشت ، ریشه داشت و در ب...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺_بخش دوم_سوروس_از پله های کلاس پیشگویی پایین می...

روزگاری درختی بود ، سبزِ سبز ... برگ داشت ، ریشه داشت و در ب...

گمان می‌رفت که این تکه چوب، پایانِ افرا باشد؛خاموش، بی‌برگ، ...

می دانی؟!انگار کلبه ی امنت وصل است به پاییز، به باران، به چو...

پرنسس اولیس: دختری که خودش را نمیشناخت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط