پارت
پارت 13
جشمانی همچو خون
کاتسوکی با لحن خیلی اروم: ایزوکو ممنون به خاطر کمکت
چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم: خواهش میکنم. تو امتحان بعدی کوسه ام رو فعال میکنم سوال داشتی بپرس بخت میرسونم
کاتسوکی: باشه
لبخند زدم بلاخره دارم بهش کمک میکنم. وقت ناهار شد. به سالن غذا خوری رفتم و یک جانشستم و شروع کردم به خوردن. یکم که خوردم کاتسوکی اومد کنارم نشست و شروع کرد به خوردن. با تعجب بهش نگاه کردم
کاتسوکی: چته غذاتو بخور
با تعجب به غذام نگاه کردم و بازم خوردم. غذا تموم شد. میخواستم پاشم که کاتسوکی دستمو گرفت بهش نگاه کردم، گفت: بیا با هم بریم
رفتارش خیلی عجیب بود بلند شد و راه افتاد هنوز دستم تو دستش بود و فقط به ذست هامون نگاه میکردم. وارد کلاس شدیم هنوز دستمو گرفته بود بعضی از بچه ها مارو دیدن و شروع کردن به پچ پچ کردن کاتسوکی متوجه سد که هنوزم دیتمو گرفته و ول کرد و نشست سر جاش. تا میخواستم بشینم سر جام کوسه ام ناخواسته فعال شد. من فعالش نکرده بودم ولی...... ولی اینبار فرق داشت. ذهن یکنفر رو نمیخوند. ذهن همه رو میخوند. صدا ها تو ذهنم با هم انیخته شده بودن کنترلی رو خودم نداستم سرم گیج رفت و زانو زدم. فقط بعضی از جمله ها قابل فهمیدن بود: با باکوگو قرار میزاره؟ یعنی همو بوسیدن؟ از کی قرار میزارن؟ و......
از دید کاتسوکی:(فلش بک به چند دقیقه قبل) سر جام نشستم. تعجب کردم هیچ صدای صندلی ای نمیومد نشانه از اینکه ایزوکو سر جاش نشسته باشه. با تعحب به پشت برگشتم. دیدمش ولی زانو زده بود و سرشو محکم گرفته بود و چند تا جمله رو زمزمه میکرد: کاتسوکی..... کمک...... دهن خوانی...... دستم نیست.
نتونستم تحمل کنم رفتم و سرشو به سمت صورتم برگردوندم. از چشماش اشک میریخت: کاتسوکی.... ذهنم..... کوسه ام
کاتسوکی: ایزوکو، چته، چت شده)
دیدن این صحنه واسم عذاب اور بود. من ایزوکو رو دوست داشتم. دیروز موقع دعوا فهمیدم. به سمت بچه ها برگشتم و داد زدم: چرا به من خیره شدین برین استاد رو صدا کنین ایزوکو هلاک(درست نوشتم اصلا؟) شد
بعد از حرفم دوباره دوباره به سمت ایزوکو برگشتم الان به هق هق افتاده بود: ایزوکو، اروم باش، درست میشی اروم باش
یکدفعه بغلش کردم. محکم. تو گوشش گفتم: اروم با باش ایزوکو، من اینجام
جشمانی همچو خون
کاتسوکی با لحن خیلی اروم: ایزوکو ممنون به خاطر کمکت
چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم: خواهش میکنم. تو امتحان بعدی کوسه ام رو فعال میکنم سوال داشتی بپرس بخت میرسونم
کاتسوکی: باشه
لبخند زدم بلاخره دارم بهش کمک میکنم. وقت ناهار شد. به سالن غذا خوری رفتم و یک جانشستم و شروع کردم به خوردن. یکم که خوردم کاتسوکی اومد کنارم نشست و شروع کرد به خوردن. با تعجب بهش نگاه کردم
کاتسوکی: چته غذاتو بخور
با تعجب به غذام نگاه کردم و بازم خوردم. غذا تموم شد. میخواستم پاشم که کاتسوکی دستمو گرفت بهش نگاه کردم، گفت: بیا با هم بریم
رفتارش خیلی عجیب بود بلند شد و راه افتاد هنوز دستم تو دستش بود و فقط به ذست هامون نگاه میکردم. وارد کلاس شدیم هنوز دستمو گرفته بود بعضی از بچه ها مارو دیدن و شروع کردن به پچ پچ کردن کاتسوکی متوجه سد که هنوزم دیتمو گرفته و ول کرد و نشست سر جاش. تا میخواستم بشینم سر جام کوسه ام ناخواسته فعال شد. من فعالش نکرده بودم ولی...... ولی اینبار فرق داشت. ذهن یکنفر رو نمیخوند. ذهن همه رو میخوند. صدا ها تو ذهنم با هم انیخته شده بودن کنترلی رو خودم نداستم سرم گیج رفت و زانو زدم. فقط بعضی از جمله ها قابل فهمیدن بود: با باکوگو قرار میزاره؟ یعنی همو بوسیدن؟ از کی قرار میزارن؟ و......
از دید کاتسوکی:(فلش بک به چند دقیقه قبل) سر جام نشستم. تعجب کردم هیچ صدای صندلی ای نمیومد نشانه از اینکه ایزوکو سر جاش نشسته باشه. با تعحب به پشت برگشتم. دیدمش ولی زانو زده بود و سرشو محکم گرفته بود و چند تا جمله رو زمزمه میکرد: کاتسوکی..... کمک...... دهن خوانی...... دستم نیست.
نتونستم تحمل کنم رفتم و سرشو به سمت صورتم برگردوندم. از چشماش اشک میریخت: کاتسوکی.... ذهنم..... کوسه ام
کاتسوکی: ایزوکو، چته، چت شده)
دیدن این صحنه واسم عذاب اور بود. من ایزوکو رو دوست داشتم. دیروز موقع دعوا فهمیدم. به سمت بچه ها برگشتم و داد زدم: چرا به من خیره شدین برین استاد رو صدا کنین ایزوکو هلاک(درست نوشتم اصلا؟) شد
بعد از حرفم دوباره دوباره به سمت ایزوکو برگشتم الان به هق هق افتاده بود: ایزوکو، اروم باش، درست میشی اروم باش
یکدفعه بغلش کردم. محکم. تو گوشش گفتم: اروم با باش ایزوکو، من اینجام
- ۱.۳k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط