دلش میخواست لباسا و همونجا پاره کنه و آتیش بزنه و دور بر
دلش میخواست لباسا و همونجا پاره کنه و آتیش بزنه و دور بریزه
لخت برمیگشت بهتر بود تا با این لباس ها
چشماشو بست و سعی کرد به چیزای خوب فکر کنه اما چیز خوبی نبود
دیگه نمیتونست جلو این حمله عصبی رو بگیره
هرانسانی یه حدی داره و حد کامیل برای این زنذگی پایین اومده بود
رقص نورهای سفید و طلایی محیط رو دوست داشتنی میکردن کامیل خواست چیزی بگه دهن باز کنه و به یوشیرو بگه سریع تر جایی برای نشستن پیدا کنه دهنش رو باز کرد تا اسمشو بگه
( یوشیرو! )
اما یان صدای کامیل نبود نگاه هردوشون به طبقه بالا افتاد. جایی مه با پله ها و نرده ها از طبقه اول جدا میشد همون مرد بود همونی که آسم هارو یادداشت میکرد
دور و بریا اون رو مارولو خطاب میکردن
یوشیرو سرشو برد بالا و دوست ایتسوکی رو دید. یوشیرو نمیشناخت. مرد دوباره اشاره کرد بیاین بالا
مارولو : ( بیا یوشیرو! بیا الان شروع میشه میشه! قربان! جناب سانزو لطفا تشریف بیارید میخوایم بازی رو شروع کنیم )
مارولو مدام بهشون میگفت که بیان طبقه بالا یوشیرو اما نمیخواست بره چشمش این طرف و اونطرف دنبال کاکوچو میگشت
میدونست اگه کاکوچو اینجا نباشه قطعا طبقه بالاست اما از طرفی نگران بود کهنکنه کلا ازش خبری نباشه
مارولو اسم سانزو رو آورد پس قطعا اون دردسر امشب اینجا بود. بقیه رو نمیدونست اما میدونست اگه همه ی اعضای اصلی به غیر از کاکوچو باشن براش دردسر درست میشه
مایکی خیلی روی رفت و آمد اینجا حساس بود و لیست مهمون هارو یا خودش یا معاون اولش هاروچیو سانزو بررسی میکردن
یوشیرو زیاد اینجا اومده بود. برای قمار، برای مواد و حتی برای رابطه با فمبوی ها که الان اینجا نبودن
اما این بار فرق داشت
هربار که به این مهمونی اومد آدم های مختلفی رو دید از مواد فروش هایی که برای گرفتن جنس جدید یا توزیع بار تا افرادی که بخاطر اجاره چندماهه دخترها میومدن
اما هیچکدوم انقد ساده نبودن
ترس به جونش افتاد که نکنه یه وقت مایکیم اینجا باشه؟
اگه مایکی امشب اینجا بود که قطعا جونش رو باخته بود چون شاید مایکی تا الان یوشیرو رو یادش رفته باشه اما کامیل رو نه!
مارولو داشت با بیحوصلگی همرو پشت میز مینشوند یه بار دیگه سرشو خم کرد و بلند داد زد
( چرا نمیای یوشیرو؟! زوباش دیگه! )
کامیل متعجب از اینکه چرا یگیرو تکون نمیخوره نگاهش بین یوشیرو و طبقه بالا جابه جا کرد که یهو چشم تو چشم با مارولو خیره شد
سرتاپای اون مرد رو نگاه کرد. چشمای آبی درشت با موهای قرمز رنگ شده اش که تو بخش تراشیده سرش مشکی بود حالا ج آبی به صورتش میداد. درکل نسبت به بقیه مردها صورت کوچک تری داشت که جذابش میکرد
پوستش انقد تیره بود که نمیشد تشخیص داد آفتاب سوختگیه یا ژنتیکی
انقد بهم حیره شدن که بلاخره کامیل خجالت کشید و سرشو دوباره انداخت پایین
از این چشم تو چشم طولانی خجالت کشیده بود و به اطراف مجلس رقص نگاه میکرد. هیچکس از جاش تکون هم نمیخورد.
انگار اصن کسی صداشون رو نشنیده باشه هیچکس حتی توجهش به سمت طبقه بالا نرفت. فقط اونها بودن که میرفتن طبقه بالا
یوشیرو همچین با سرعت میرفت بالا که انگار باش گفته بودن هرکی زودتر برسه بلیط برد لاتاری بهش میدن
اون سریع می رفت و کامیل پشت سرش میدوید
وقتی به فضای طبقه بالا رسیدن کامیل احساس کرد که یهو توی یه دنیای دیگن.
اتاق خیلی سرد و هوا پر دود و مه بود
اوه همون موقع کامیل از پشت نرده ها به طبقه ی پایین نگاه نمیکرد اصلا جتی باورش نمیشد که یان دوتا جا تو یه ساختمون باشن
چشمشو چرخوند و اولین چیزی که به چشمش اومد میز خیلی بزرگی بود که صندلی های چرم و راحتی دورش چیده شده بود
یه میله هم وسط میز کوبیده شده بود که تا سقف ادامه داشت
کامیل درجا فهمید که دلیل بزرگ بودن میز چیه
دور و برش نگا کرد
دخترهای دیگه ایم به غیر اون اونجا بودن هرکدوم تو بغل یه نفر ولو بودن و بعضیا یه جا وایساده بودن یا نشسته بودن
حداقل قرار نبود که اون برقصه اما بازم خیلی رومخ بود
یهو یه چیزی تو سر کامیل گذشت
ویو فکر کامیل :
وایسا! نکنه یوشیرو هم این رقص هارو دیده؟ این فکر شکی که بهش داشتم رو همین حالا هم محکم تر میکنه
ویو نویسنده
نگاه مشکوکی روی یوشیرو انداخت و بدنش مومور شد
نمیدونست هوا از سر سرمای اینجا انقد ترسناکه یا بخاطر فکری که ذهنشو تسخیر کرده
بارها گفته بود یوشیرو اگه بیکاره و رفیق باز و بی پوله و هزارتا عیب دیگه داره حداقل اهل خیانت و هوس بازی نیست
اما حالا این بتم شکسته شد
اوه یوشیرو خیانت کار باشه دیگه هیچوقت اونو نمیبخشه. قصد داشت به کازوتورا بگه فقط بهش یه تذکر کوچیک بده تا الافی رو بزاره کنار و دنبال کار بگرده اما اگه دستش به زن دیگه ای خورده باشه.....
لخت برمیگشت بهتر بود تا با این لباس ها
چشماشو بست و سعی کرد به چیزای خوب فکر کنه اما چیز خوبی نبود
دیگه نمیتونست جلو این حمله عصبی رو بگیره
هرانسانی یه حدی داره و حد کامیل برای این زنذگی پایین اومده بود
رقص نورهای سفید و طلایی محیط رو دوست داشتنی میکردن کامیل خواست چیزی بگه دهن باز کنه و به یوشیرو بگه سریع تر جایی برای نشستن پیدا کنه دهنش رو باز کرد تا اسمشو بگه
( یوشیرو! )
اما یان صدای کامیل نبود نگاه هردوشون به طبقه بالا افتاد. جایی مه با پله ها و نرده ها از طبقه اول جدا میشد همون مرد بود همونی که آسم هارو یادداشت میکرد
دور و بریا اون رو مارولو خطاب میکردن
یوشیرو سرشو برد بالا و دوست ایتسوکی رو دید. یوشیرو نمیشناخت. مرد دوباره اشاره کرد بیاین بالا
مارولو : ( بیا یوشیرو! بیا الان شروع میشه میشه! قربان! جناب سانزو لطفا تشریف بیارید میخوایم بازی رو شروع کنیم )
مارولو مدام بهشون میگفت که بیان طبقه بالا یوشیرو اما نمیخواست بره چشمش این طرف و اونطرف دنبال کاکوچو میگشت
میدونست اگه کاکوچو اینجا نباشه قطعا طبقه بالاست اما از طرفی نگران بود کهنکنه کلا ازش خبری نباشه
مارولو اسم سانزو رو آورد پس قطعا اون دردسر امشب اینجا بود. بقیه رو نمیدونست اما میدونست اگه همه ی اعضای اصلی به غیر از کاکوچو باشن براش دردسر درست میشه
مایکی خیلی روی رفت و آمد اینجا حساس بود و لیست مهمون هارو یا خودش یا معاون اولش هاروچیو سانزو بررسی میکردن
یوشیرو زیاد اینجا اومده بود. برای قمار، برای مواد و حتی برای رابطه با فمبوی ها که الان اینجا نبودن
اما این بار فرق داشت
هربار که به این مهمونی اومد آدم های مختلفی رو دید از مواد فروش هایی که برای گرفتن جنس جدید یا توزیع بار تا افرادی که بخاطر اجاره چندماهه دخترها میومدن
اما هیچکدوم انقد ساده نبودن
ترس به جونش افتاد که نکنه یه وقت مایکیم اینجا باشه؟
اگه مایکی امشب اینجا بود که قطعا جونش رو باخته بود چون شاید مایکی تا الان یوشیرو رو یادش رفته باشه اما کامیل رو نه!
مارولو داشت با بیحوصلگی همرو پشت میز مینشوند یه بار دیگه سرشو خم کرد و بلند داد زد
( چرا نمیای یوشیرو؟! زوباش دیگه! )
کامیل متعجب از اینکه چرا یگیرو تکون نمیخوره نگاهش بین یوشیرو و طبقه بالا جابه جا کرد که یهو چشم تو چشم با مارولو خیره شد
سرتاپای اون مرد رو نگاه کرد. چشمای آبی درشت با موهای قرمز رنگ شده اش که تو بخش تراشیده سرش مشکی بود حالا ج آبی به صورتش میداد. درکل نسبت به بقیه مردها صورت کوچک تری داشت که جذابش میکرد
پوستش انقد تیره بود که نمیشد تشخیص داد آفتاب سوختگیه یا ژنتیکی
انقد بهم حیره شدن که بلاخره کامیل خجالت کشید و سرشو دوباره انداخت پایین
از این چشم تو چشم طولانی خجالت کشیده بود و به اطراف مجلس رقص نگاه میکرد. هیچکس از جاش تکون هم نمیخورد.
انگار اصن کسی صداشون رو نشنیده باشه هیچکس حتی توجهش به سمت طبقه بالا نرفت. فقط اونها بودن که میرفتن طبقه بالا
یوشیرو همچین با سرعت میرفت بالا که انگار باش گفته بودن هرکی زودتر برسه بلیط برد لاتاری بهش میدن
اون سریع می رفت و کامیل پشت سرش میدوید
وقتی به فضای طبقه بالا رسیدن کامیل احساس کرد که یهو توی یه دنیای دیگن.
اتاق خیلی سرد و هوا پر دود و مه بود
اوه همون موقع کامیل از پشت نرده ها به طبقه ی پایین نگاه نمیکرد اصلا جتی باورش نمیشد که یان دوتا جا تو یه ساختمون باشن
چشمشو چرخوند و اولین چیزی که به چشمش اومد میز خیلی بزرگی بود که صندلی های چرم و راحتی دورش چیده شده بود
یه میله هم وسط میز کوبیده شده بود که تا سقف ادامه داشت
کامیل درجا فهمید که دلیل بزرگ بودن میز چیه
دور و برش نگا کرد
دخترهای دیگه ایم به غیر اون اونجا بودن هرکدوم تو بغل یه نفر ولو بودن و بعضیا یه جا وایساده بودن یا نشسته بودن
حداقل قرار نبود که اون برقصه اما بازم خیلی رومخ بود
یهو یه چیزی تو سر کامیل گذشت
ویو فکر کامیل :
وایسا! نکنه یوشیرو هم این رقص هارو دیده؟ این فکر شکی که بهش داشتم رو همین حالا هم محکم تر میکنه
ویو نویسنده
نگاه مشکوکی روی یوشیرو انداخت و بدنش مومور شد
نمیدونست هوا از سر سرمای اینجا انقد ترسناکه یا بخاطر فکری که ذهنشو تسخیر کرده
بارها گفته بود یوشیرو اگه بیکاره و رفیق باز و بی پوله و هزارتا عیب دیگه داره حداقل اهل خیانت و هوس بازی نیست
اما حالا این بتم شکسته شد
اوه یوشیرو خیانت کار باشه دیگه هیچوقت اونو نمیبخشه. قصد داشت به کازوتورا بگه فقط بهش یه تذکر کوچیک بده تا الافی رو بزاره کنار و دنبال کار بگرده اما اگه دستش به زن دیگه ای خورده باشه.....
- ۹۸۲
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط