سناریو از مگومی
سناریو از مگومی🌚🛐:
اگه بخواد بهت اعتراف کنههه(نصفتون غش کردین نه؟)🎀🎀🎀
-شب-
ا/ت به بیرون داشت نگاه میکرد و به ماموریت امروز فکر میکرد
صدای قدم زدن از پشت سرش میاد
مگومی میاد کنارش
ا/ت:ع..فوشیگورو..تو اینجا چیکار میکنی-
مگومی:میخواستم یه چیزی رو بهت بگم
*به ا/ت نگاه میکنه*
مگومی:راستش....یه چند روزیه که دارم به تو فکر میکنم..و..فکر کنم..دوست دارم...*گونه هاش قرمز میشه*
ا/ت:...شوخی ی بامزه ای نبود..
مگومی:*دوباره به ا/ت نگاه میکنه*...دارم باهات جدی صحبت میکنم...
ا/ت:خب..راستش..منم-
*مگومی ا/ت رو میبره تو اتاق خود ا/ت و تورو میچسبونه به دیوار و میبوستت*
ا/ت:....*از خجالت سرخ شدی و نمیتونی چیزی بگی*
مگومی:خب..حالا مطمئن شدی دوست دارم؟...
ا/ت:م..مگومی...م..م..منم..دوست دارم..
خب...آب قند بیارم برات؟🗿
اگه بخواد بهت اعتراف کنههه(نصفتون غش کردین نه؟)🎀🎀🎀
-شب-
ا/ت به بیرون داشت نگاه میکرد و به ماموریت امروز فکر میکرد
صدای قدم زدن از پشت سرش میاد
مگومی میاد کنارش
ا/ت:ع..فوشیگورو..تو اینجا چیکار میکنی-
مگومی:میخواستم یه چیزی رو بهت بگم
*به ا/ت نگاه میکنه*
مگومی:راستش....یه چند روزیه که دارم به تو فکر میکنم..و..فکر کنم..دوست دارم...*گونه هاش قرمز میشه*
ا/ت:...شوخی ی بامزه ای نبود..
مگومی:*دوباره به ا/ت نگاه میکنه*...دارم باهات جدی صحبت میکنم...
ا/ت:خب..راستش..منم-
*مگومی ا/ت رو میبره تو اتاق خود ا/ت و تورو میچسبونه به دیوار و میبوستت*
ا/ت:....*از خجالت سرخ شدی و نمیتونی چیزی بگی*
مگومی:خب..حالا مطمئن شدی دوست دارم؟...
ا/ت:م..مگومی...م..م..منم..دوست دارم..
خب...آب قند بیارم برات؟🗿
- ۱۳.۶k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط