پارت قلب تو خالی بلاخرهههههههه خبر بد اخرین پارت
پارت ۵قلب تو خالی بلاخرهههههههه خبر بد اخرین پارت 🖤🖤🖤
بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دامیان: 🗿
انیا😴
۴ساعت بعد انیا پا میشه
انیا: دامیان کجایی؟
دامیان صدای آنیا رو میشنوه و میاد پیش انیا
آنیا😕
دامیان چرا اینجوری رفتار میکنی دیوونه
انیا میزنم شل و پلت میکنم مردتیکه😡
و آنیا زورش نمیرسید و دامیان پرنسسی بغلش کرد❤
آنیا ولم کن اه دیوونه
دامیان: kiss lips me
انیا😾 حتماً
دامیان نیا رو به خودش نزدیک میکنه و kiss lips
آنیا کمی سرخ میشه اما عصبانی دامیان همینجوری داره از اعصاب خورد کردن لذت میبره
که آنیا لب دانیان رو گاز میگیره 😼
دامیان: چه کار میکنی وحشی
و آنیا رو بالاخره میزاره زمین ساعتها میگذره و روزها و هفتهها
آنیا خواست که با بکی بازی کنه به کی هم گفت بیا با هم تست بارداری بدیم برای شوخی
آنیا: باشه
برای بهبودی تست منفی بود اما برای آنیا مثبت
لنیا🤍🤍🤍
بکی چرا اینقدر صورتت رنگ پریده است
انیا: باردارم بکی🤍🤍🤍
که همون لحظه دامیان میاد
تست بارداری پشتش قایم میکنه
دامیان متوجه اره یک چیزی رو ازش مخفی میکنه
دامیان: چی پشتت هست؟ انیا: 😊
دامیان: متوجه خنده مصنوعی شدم چه خبره؟
و دامیان نگاه به بکی میکنه و بکی هم ساکته
انیا:...
تومیان به وضوح صبرش لبریز میشه و دست آنیا رو محکم میگیره و تست بارداریو میبینه
آنیا این چیه؟
انیا: ب.. ب.. باردارم 😳
دامیان جلوی دهنشو میگیره
انیا: 🥺
دامیان اگه از دستت نمیگرفتمش کی میخواستی به من بگی؟
انیا.....
دامیان عصبی میشه ولی خونسردیش رو حفظ میکنه دامیان: اینجوری منو نگاه نکن
دامیان ببین آنیا میدونم چه توام داخل شوکی اما این مسئله به ما دوتا ربط داره و یک سال بعد آنیا دامیان با هم ازدواج کردند بچه اونها یک سالش شد و آنی آدامیان با خوشی با همدیگه زندگی کردند تموم شد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها آخرین پارتش میدونم منم خیلی ناراحتم میدونم چقدر دوست داشتید ادامه داشته باشه ولی خب دیگه اینجوری پایان یافت بچهها نظرتون رو درباره این داستان به من بگید و آرزوی موفقیت دارم
بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دامیان: 🗿
انیا😴
۴ساعت بعد انیا پا میشه
انیا: دامیان کجایی؟
دامیان صدای آنیا رو میشنوه و میاد پیش انیا
آنیا😕
دامیان چرا اینجوری رفتار میکنی دیوونه
انیا میزنم شل و پلت میکنم مردتیکه😡
و آنیا زورش نمیرسید و دامیان پرنسسی بغلش کرد❤
آنیا ولم کن اه دیوونه
دامیان: kiss lips me
انیا😾 حتماً
دامیان نیا رو به خودش نزدیک میکنه و kiss lips
آنیا کمی سرخ میشه اما عصبانی دامیان همینجوری داره از اعصاب خورد کردن لذت میبره
که آنیا لب دانیان رو گاز میگیره 😼
دامیان: چه کار میکنی وحشی
و آنیا رو بالاخره میزاره زمین ساعتها میگذره و روزها و هفتهها
آنیا خواست که با بکی بازی کنه به کی هم گفت بیا با هم تست بارداری بدیم برای شوخی
آنیا: باشه
برای بهبودی تست منفی بود اما برای آنیا مثبت
لنیا🤍🤍🤍
بکی چرا اینقدر صورتت رنگ پریده است
انیا: باردارم بکی🤍🤍🤍
که همون لحظه دامیان میاد
تست بارداری پشتش قایم میکنه
دامیان متوجه اره یک چیزی رو ازش مخفی میکنه
دامیان: چی پشتت هست؟ انیا: 😊
دامیان: متوجه خنده مصنوعی شدم چه خبره؟
و دامیان نگاه به بکی میکنه و بکی هم ساکته
انیا:...
تومیان به وضوح صبرش لبریز میشه و دست آنیا رو محکم میگیره و تست بارداریو میبینه
آنیا این چیه؟
انیا: ب.. ب.. باردارم 😳
دامیان جلوی دهنشو میگیره
انیا: 🥺
دامیان اگه از دستت نمیگرفتمش کی میخواستی به من بگی؟
انیا.....
دامیان عصبی میشه ولی خونسردیش رو حفظ میکنه دامیان: اینجوری منو نگاه نکن
دامیان ببین آنیا میدونم چه توام داخل شوکی اما این مسئله به ما دوتا ربط داره و یک سال بعد آنیا دامیان با هم ازدواج کردند بچه اونها یک سالش شد و آنی آدامیان با خوشی با همدیگه زندگی کردند تموم شد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچه ها آخرین پارتش میدونم منم خیلی ناراحتم میدونم چقدر دوست داشتید ادامه داشته باشه ولی خب دیگه اینجوری پایان یافت بچهها نظرتون رو درباره این داستان به من بگید و آرزوی موفقیت دارم
- ۲۵۸
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط