Hidden Melody in Midnight Seoul
Hidden Melody in Midnight Seoul
p.25
(از زبون جونگکوک)
هدیه رو که فرستادم، یه کم امید تو دلم زنده شد. ولی وقتی جواب ا.ت فقط «مرسی» بود، دوباره همون غم سنگین برگشت. امروز صبح رفتم استودیو و سعی کردم کار کنم، ولی نتونستم. فقط نشستم و به دیوار خیره شدم.
(غمگین و بیانرژی)
چرا اینقدر سخته؟
عصر تصمیم گرفتم بیرون برم. رفتم همون کافهای که اولین بار باهم رفته بودیم. همون میز گوشهای رو گرفتم و قهوه سفارش دادم. دور و برم پر از آدم بود، ولی من احساس تنهایی میکردم. گوشی رو برداشتم و دوباره چت رو باز کردم. پیامهای قدیمی رو خوندم و لبخند تلخی زدم.
(دلتنگی عمیق)
یاد شب بارونی افتادم، وقتی چترمو بهش دادم. یاد خندهش وقتی تو پارک با هم بودیم. یاد بوسه اولمون. همه چی مثل یه فیلم تو ذهنم پخش میشد.
یه پیام جدید نوشتم ولی فرستادم پاک کردم. آخرش فقط اینو فرستادم:
- ا.ت... اگه دلت خواست حرف بزنی، من اینجام. بدون فشار.
جواب نداد. فقط تیک آبی خورد. نشستم و به قهوه سردم نگاه کردم. دلم گرفته بود. بیرون بارون شروع به باریدن کرد و من فقط به پنجره خیره شدم.
(غم سنگین)
کاش میتونستم برگردم به همون شب اول... فقط من و تو و بارون.
شب که خونه رسیدم، هدفون رو گذاشتم و یکی از ملودیهایی که با هم ساخته بودیم رو گوش دادم. چشمامو بستم و اشک آروم از گوشه چشمم سر خورد.
(دل شکسته)
امیدوارم این غم تموم بشه... امیدوارم برگردی بارون.........
ادامه دارد.........
p.25
(از زبون جونگکوک)
هدیه رو که فرستادم، یه کم امید تو دلم زنده شد. ولی وقتی جواب ا.ت فقط «مرسی» بود، دوباره همون غم سنگین برگشت. امروز صبح رفتم استودیو و سعی کردم کار کنم، ولی نتونستم. فقط نشستم و به دیوار خیره شدم.
(غمگین و بیانرژی)
چرا اینقدر سخته؟
عصر تصمیم گرفتم بیرون برم. رفتم همون کافهای که اولین بار باهم رفته بودیم. همون میز گوشهای رو گرفتم و قهوه سفارش دادم. دور و برم پر از آدم بود، ولی من احساس تنهایی میکردم. گوشی رو برداشتم و دوباره چت رو باز کردم. پیامهای قدیمی رو خوندم و لبخند تلخی زدم.
(دلتنگی عمیق)
یاد شب بارونی افتادم، وقتی چترمو بهش دادم. یاد خندهش وقتی تو پارک با هم بودیم. یاد بوسه اولمون. همه چی مثل یه فیلم تو ذهنم پخش میشد.
یه پیام جدید نوشتم ولی فرستادم پاک کردم. آخرش فقط اینو فرستادم:
- ا.ت... اگه دلت خواست حرف بزنی، من اینجام. بدون فشار.
جواب نداد. فقط تیک آبی خورد. نشستم و به قهوه سردم نگاه کردم. دلم گرفته بود. بیرون بارون شروع به باریدن کرد و من فقط به پنجره خیره شدم.
(غم سنگین)
کاش میتونستم برگردم به همون شب اول... فقط من و تو و بارون.
شب که خونه رسیدم، هدفون رو گذاشتم و یکی از ملودیهایی که با هم ساخته بودیم رو گوش دادم. چشمامو بستم و اشک آروم از گوشه چشمم سر خورد.
(دل شکسته)
امیدوارم این غم تموم بشه... امیدوارم برگردی بارون.........
ادامه دارد.........
- ۵۴۸
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط