پارت ۲۰ — بعد از آن شب
پارت ۲۰ — بعد از آن شب
سه ماه گذشت.
یورا دیگر آن دختر سردرگم روزهای اول نبود.
هانول برایش هنوز عجیب بود، اما دیگر احساس نمیکرد هر صبح که چشم باز میکند، در دنیای اشتباهی بیدار شده.
سوآ کنارش بود، خانوادهای که در این زندگی داشت کمکم برایش آشنا شده بودند و حتی بعضی از مسیرهای شهر را بدون کمک کسی بلد بود.
و یونگی...
دیگر یک غریبه نبود.
رابطهشان هم بدون اینکه کسی تصمیم گرفته باشد، تغییر کرده بود.
یونگی هر بار که به روستا یا شهر میآمد، اگر فرصتی پیدا میکرد، چند دقیقهای پیش یورا میماند.
نه برای اینکه اتفاق خاصی بیفتد.
گاهی دربارهی وضعیت راهها حرف میزدند، گاهی یورا از چیزهایی که در هانول برایش عجیب بود میپرسید و گاهی یونگی از زندگیای میگفت که هیچوقت فرصت نکرده بود دربارهاش با کسی حرف بزند.
یورا فهمیده بود یونگی از زندگیای که برایش تعیین شده بود خسته است، اما از مسئولیتش فرار نمیکند.
یونگی هم فهمیده بود یورا برخلاف چیزی که در اولین دیدار فکر کرده بود، دختری لجباز و بیفکر نیست؛ فقط خیلی چیزها را نمیفهمد و از اینکه کسی به جای او تصمیم بگیرد خوشش نمیآید.
آن روز عصر، کنار رودخانه نشسته بودند.
یورا سنگ کوچکی را داخل آب انداخت.
«یه چیزی بپرسم؟»
«بپرس.»
«اگه اختیار زندگی خودت دست خودت بود، چی انتخاب میکردی؟»
یونگی کمی فکر کرد.
«زندگی ساده.»
یورا خندید.
«تو؟ زندگی ساده؟»
«چرا که نه؟»
«چون تو پسر ارشد خاندان مین هستی. نصف هانول تو رو میشناسن.»
«همین دلیلشه.»
یورا نگاهش کرد.
«پس چرا هنوز این زندگی رو ادامه میدی؟»
یونگی به رودخانه خیره شد.
«چون نمیتونم فقط برای راحتی خودم، بقیه رو رها کنم.»
یورا چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
«تو آدم عجیبی هستی.»
«این تعریف بود؟»
«هنوز تصمیم نگرفتم.»
یونگی خندید.
چند لحظه بعد، صدای اسبها از دور آمد.
یکی از سربازها به سمتشان آمد.
«ارباب.»
یونگی از جا بلند شد.
«چی شده؟»
سرباز گفت:
«از قصر نامه رسیده.»
یونگی نامه را گرفت.
مهر سلطنتی روی آن بود.
لبخند از صورتش رفت.
نامه را باز کرد.
چند لحظه خواند.
بعد آرام گفت:
«باید برگردیم پایتخت.»
یورا پرسید:
«اتفاقی افتاده؟»
یونگی نامه را تا کرد.
«هنوز نمیدونم.»
اما این بار، لحنش با همیشه فرق داشت.
و چند روز بعد، وقتی یونگی به پایتخت رسید، فهمید ماجرایی که قرار بود زندگی خودش و یورا را تغییر بدهد، تازه شروع شده است.
سه ماه گذشت.
یورا دیگر آن دختر سردرگم روزهای اول نبود.
هانول برایش هنوز عجیب بود، اما دیگر احساس نمیکرد هر صبح که چشم باز میکند، در دنیای اشتباهی بیدار شده.
سوآ کنارش بود، خانوادهای که در این زندگی داشت کمکم برایش آشنا شده بودند و حتی بعضی از مسیرهای شهر را بدون کمک کسی بلد بود.
و یونگی...
دیگر یک غریبه نبود.
رابطهشان هم بدون اینکه کسی تصمیم گرفته باشد، تغییر کرده بود.
یونگی هر بار که به روستا یا شهر میآمد، اگر فرصتی پیدا میکرد، چند دقیقهای پیش یورا میماند.
نه برای اینکه اتفاق خاصی بیفتد.
گاهی دربارهی وضعیت راهها حرف میزدند، گاهی یورا از چیزهایی که در هانول برایش عجیب بود میپرسید و گاهی یونگی از زندگیای میگفت که هیچوقت فرصت نکرده بود دربارهاش با کسی حرف بزند.
یورا فهمیده بود یونگی از زندگیای که برایش تعیین شده بود خسته است، اما از مسئولیتش فرار نمیکند.
یونگی هم فهمیده بود یورا برخلاف چیزی که در اولین دیدار فکر کرده بود، دختری لجباز و بیفکر نیست؛ فقط خیلی چیزها را نمیفهمد و از اینکه کسی به جای او تصمیم بگیرد خوشش نمیآید.
آن روز عصر، کنار رودخانه نشسته بودند.
یورا سنگ کوچکی را داخل آب انداخت.
«یه چیزی بپرسم؟»
«بپرس.»
«اگه اختیار زندگی خودت دست خودت بود، چی انتخاب میکردی؟»
یونگی کمی فکر کرد.
«زندگی ساده.»
یورا خندید.
«تو؟ زندگی ساده؟»
«چرا که نه؟»
«چون تو پسر ارشد خاندان مین هستی. نصف هانول تو رو میشناسن.»
«همین دلیلشه.»
یورا نگاهش کرد.
«پس چرا هنوز این زندگی رو ادامه میدی؟»
یونگی به رودخانه خیره شد.
«چون نمیتونم فقط برای راحتی خودم، بقیه رو رها کنم.»
یورا چیزی نگفت.
بعد آرام گفت:
«تو آدم عجیبی هستی.»
«این تعریف بود؟»
«هنوز تصمیم نگرفتم.»
یونگی خندید.
چند لحظه بعد، صدای اسبها از دور آمد.
یکی از سربازها به سمتشان آمد.
«ارباب.»
یونگی از جا بلند شد.
«چی شده؟»
سرباز گفت:
«از قصر نامه رسیده.»
یونگی نامه را گرفت.
مهر سلطنتی روی آن بود.
لبخند از صورتش رفت.
نامه را باز کرد.
چند لحظه خواند.
بعد آرام گفت:
«باید برگردیم پایتخت.»
یورا پرسید:
«اتفاقی افتاده؟»
یونگی نامه را تا کرد.
«هنوز نمیدونم.»
اما این بار، لحنش با همیشه فرق داشت.
و چند روز بعد، وقتی یونگی به پایتخت رسید، فهمید ماجرایی که قرار بود زندگی خودش و یورا را تغییر بدهد، تازه شروع شده است.
- ۱۳۵
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط