{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»

پارت : ۵۲

چند روز بعد، همه‌چیز دیگر مثل قبل نبود.

خبر رابطه جونگکوک و هایون ابتدا فقط بین خانواده‌ها و مدیران نزدیک کمپانی باقی ماند.
اما برای خودشان، همین که دیگر مجبور نبودند احساسشان را پنهان کنند، کافی بود.

آن روز، هر دو در خانه نشسته بودند.
هایون روی مبل مشغول مرتب کردن چند کاغذ بود و جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد.

جونگکوک برگشت و گفت:
«هایون.»

«هوم؟»

«یادته روز اولی که اینجا اومدی چی گفتی؟»

هایون فکر کرد.

«اینکه این فقط یه قرارداد بود؟»

جونگکوک لبخند زد.

«آره.»

هایون خندید.

«چه روزهایی بود.»

جونگکوک به سمتش رفت.

«و حالا؟»

هایون به او نگاه کرد.

«حالا دیگه هیچ قراردادی بین ما نیست.»

جونگکوک لبخند زد.

«دقیقاً.»

همان روز، خانواده‌ها هم با رابطه‌شان موافقت کردند.
پدر و مادر جونگکوک که مدت‌ها فکر می‌کردند آن دو هنوز فقط یک رابطه خانوادگی و قراردادی دارند، حالا وقتی حقیقت را فهمیدند، از دیدن علاقه واقعی‌شان خوشحال شدند.

مادر جونگکوک دست هایون را گرفت و گفت:
«از اول هم می‌دیدم چقدر مراقبشی.»

هایون لبخند زد.

«من فقط... دوستش دارم.»

جونگکوک که کنارشان ایستاده بود، خندید.

«بالاخره جلوی همه گفتی.»

هایون با خجالت نگاهش کرد.

چند هفته بعد، تصمیمشان برای ازدواج رسمی گرفته شد.

این بار هیچ قراردادی روی میز نبود.
هیچ شرطی وجود نداشت.
هیچ‌کس مجبورشان نکرده بود.

خودشان انتخاب کرده بودند.

روزهای آماده‌سازی مراسم خیلی زود گذشت.
هایون بین کارهای کمپانی و آماده شدن برای مراسم، فرصت زیادی برای استراحت نداشت.
جونگکوک هم با برنامه‌های موسیقی و تمرین‌هایش مشغول بود.

اما هر شب، هر دو چند دقیقه کنار هم می‌نشستند.

گاهی درباره مراسم حرف می‌زدند.
گاهی درباره آینده.
و گاهی فقط سکوت می‌کردند.

یک شب، جونگکوک کنار پنجره ایستاد و گفت:

«فکر می‌کنی بعد از این همه اتفاق، زندگی‌مون چطوری میشه؟»

هایون لبخند زد.

«احتمالاً هنوز سر اینکه پاپ‌کورن رو کی تموم کرده دعوا می‌کنیم.»

جونگکوک خندید.

«پس یعنی قراره همین‌طور ادامه بدیم؟»

هایون جواب داد:

«امیدوارم.»

جونگکوک به او نگاه کرد.

«منم.»

فردا...

روز مراسمشان بود.

و برای اولین بار، هایون قرار نبود با یک قرارداد کنار جونگکوک بایستد.

قرار بود با انتخاب خودش کنار او بایستد.

ادامه دارد...

━━━━━━━━━━━━━━━━━━━

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡

همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند. 🤍
دیدگاه ها (۴)

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۵۳ | پایانصبح روز مرا...

: فععکر نععکنم #بنگتن نظم پیج

کپشن مهم نی. سلام فرشته های خوشگلم چطورید؟ اومدم بازم زر بزن...

https://wisgoon.com/sasa.wبانو فالوشه

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»پارت : ۵۱صبح روز بعد، هایون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط