روزی که برق چـشم های مابه هم خورد
روزی که برق چـشم های مابه هم خورد
انگار تـقدیرم به نابــودی رقـم خورد
حوا رسید و سیب سرخی داد دســـتم
شیطان رسیدو روی ایمانم قــسم خورد
دیوانـگی هم حال خوبی داشت ، وقـتی
اسـمم میان لیـست عاقـل ها قلم خورد
آن روز دیـگر شـعرهایم جان گرفتـند
روزی که تنظـیمات افکارم بـهم خورد
بعد از دو چـشمت مدتی آواره بودم
تا این که در این جا گذارم لاجرم خورد
در حلقه ی دیوانه شاعرها که رفتم
انگار کارم با گـروهی محترم خــورد
بعد از تو حرف عادی ام دیگرغـزل شد
روزی که برق چشم های مابه هم خـورد
انگار تـقدیرم به نابــودی رقـم خورد
حوا رسید و سیب سرخی داد دســـتم
شیطان رسیدو روی ایمانم قــسم خورد
دیوانـگی هم حال خوبی داشت ، وقـتی
اسـمم میان لیـست عاقـل ها قلم خورد
آن روز دیـگر شـعرهایم جان گرفتـند
روزی که تنظـیمات افکارم بـهم خورد
بعد از دو چـشمت مدتی آواره بودم
تا این که در این جا گذارم لاجرم خورد
در حلقه ی دیوانه شاعرها که رفتم
انگار کارم با گـروهی محترم خــورد
بعد از تو حرف عادی ام دیگرغـزل شد
روزی که برق چشم های مابه هم خـورد
- ۳۷۶
- ۱۹ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط