{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 19
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اِوِلین روی صندلی شاگرد نشست و کمربندش را بست. جونگ‌کوک بدون اینکه حتی نگاهی به او بندازه، ماشین را روشن کرد.

در تمام مسیر، حتی یک کلمه هم حرف نزد.

دست‌هایش روی فرمان بود و نگاه جدی‌اش به جاده دوخته شده بود. فکش کمی منقبض بود و هر چند دقیقه یک‌بار ساعت مچی‌اش را نگاه می‌کرد.

اِوِلین آرام گوشه‌ی لباسش را میان انگشتانش پیچاند.

«چرا این‌قدر عصبانیه؟ نکنه هنوز بابت اون سه دقیقه‌ست؟ خدایا... کاش زودتر برسیم.»

چند بار خواست چیزی بگوید، اما هربار با دیدن چهره‌ی جدی جونگ‌کوک منصرف شد.

بالاخره ماشین جلوی خانه‌ی بزرگ و مجلل استاد جئون متوقف شد.

ـ رسیدیم.

اِوِلین سریع کمربندش را باز کرد.

ـ ممنون، استاد.

جونگ‌کوک جوابی نداد؛ فقط پیاده شد و وارد خانه شد.

اِوِلین هم کیفش را برداشت و پشت سرش رفت.

---

به‌محض رسیدن به اتاقش، نفس راحتی کشید.

ـ آخیش... بالاخره!

کیفش را روی تخت انداخت و لباس‌های راحتی‌اش را برداشت. بعد از یک دوش کوتاه، لباس گشادی پوشید و موهایش را با حوله خشک کرد.

حالا دیگر خبری از آن دختر مضطرب و ساکت کلاس نبود.

اِوِلینِ واقعی تازه داشت ظاهر می‌شد!

از پله‌ها پایین رفت، اما وقتی به سالن رسید، متوجه شد جونگ‌کوک آنجا نیست.

در عوض، بم وسط سالن روی زمین نشسته بود و با اسباب‌بازی‌هایش سرگرم بود.

چشم‌های اِوِلین برق زد.

ـ بَممممم!

بم با شنیدن صدایش سرش را بلند کرد و دمش را تکان داد.

اِوِلین روی زمین نشست و دست‌هایش را باز کرد.

ـ بیا پیش مامان ببینم کی از همه خوشگل‌تره!

بم بدون معطلی خودش را به او رساند و تقریباً روی پاهایش پرید.

ـ واااای! خودتیییی؟ تویی که این‌قدر خوشگلی؟!

بم صورتش را لیس زد.

ـ آاااخ! بممم! نههه، چندشم میشههه! وای، چقدر تو نازیییی!

اما خودش هم‌زمان دو دستش را دور بدن بم حلقه کرده بود و گونه‌هایش را به سر او می‌مالید.

ـ انگار نه انگار تا دیروز مثل چی ازت میترسیدم، هعیییی.

چند دقیقه بعد، اِوِلین با بم وارد دنیای خیالی خودش شده بود.

ـ آقای بم! شما به جرم بیش از حد خوشگل بودن بازداشتید!

بعد یکی از اسباب‌بازی‌هایش را برداشت و جلوی صورت بم گرفت.

ـ حالا اگه می‌خوای آزاد بشی، باید منو ببوسی!

بم دوباره صورتش را لیس زد.

اِوِلین از خنده روی زمین افتاد.

ـ قبوللل! تو برنده شدییی!

اگر کسی در آن لحظه او را می‌دید، هرگز باور نمی‌کرد اون دختر ۱۷ سالش باشه!

---

جئون جونگ‌کوک

از حموم بیرون اومدم و حوله رو روی موهام کشیدم.

خونه ساکت بود؛ دست‌کم تا زمانی که صدای خنده‌ای از طبقه‌ی پایین شنیدم.

از تعجب ابروهام بی اختیار درهم کشیده شد.

به سمت پله‌ها رفتم و درست وقتی به انتهایشان رسیدم، نگاهم به سالن افتاد.

و همان‌جا ایستادم.

اِوِلین روی زمین نشسته بود، موهای نم‌دارش دور صورتش ریخته بود و لباس راحتی گشادی پوشیده بود. بم تقریباً نصف بدنش را روی پاهای او انداخته بود و او با هیجان برایش حرف می‌زد.

ـ بمممم، تو بهترین دوست منی! می‌دونی؟ من و تو باید باهم یه خونه بخریم! دور از همه ی هیولاهای بدجنس.

(آفکورس اگه فکر کردین منظورم از هیولاها،آدمان🤓🌚)


بم پارس کوتاهی کرد.

اِوِلین با جدیت ساختگی سر تکان داد.

ـ دقیقاً! منم همینو می‌گم!

لبخندم بی‌اختیار گوشه‌ی لبم نشست.

عجیب بود.

دختری که چند ساعت پیش از یک نگاه من می‌ترسید، حالا وسط سالن خونم با سگم نشسته بود و درباره‌ی چیزای عجیب غزیب حرف میزد.

نگاهم روی صورت خندانش ماند.

موهایش نامرتب بود، گونه‌هایش از خنده رنگ گرفته بودند و چشم‌هایش آن‌قدر برق می‌زدند که برای چند ثانیه فراموش کردم چرا از صبح اعصابم به‌هم‌ریخته بود.


لبخندم محو شد.

«اِوِلین... کاش هیچ‌وقت پات به این موضوع باز نشه، تو هنوز خیلی کوچولویی.»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نگاهم را از آن دو گرفتم و دستم رو روی نرده‌ی پله گذاشتم.

من اِوِلین را می‌شناختم.

یا دست‌کم فکر می‌کردم می‌شناسم.

اما دختری که آن پایین می‌دیدم، با کسی که هرروز در کلاس مقابلم می‌نشست، فرق داشت.

و بدتر از همه؟

من می‌خواستم بیشتر بشناسمش.

---

اِوِلین موریس

ـ بم؟!
با صدای استاد سرمو بلند کردم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بقیش تو کامنتااا

شرطا برای پارت بعد
لایک. ۶۰ کامنت ۳۰ بازنشر ۵

ببخشید اگر خوب نشدن این دو پارت خیلی خستمه بزور نوشتم جبران میکنم✨️🎀
دیدگاه ها (۳)

چندپارتی جونگ کوک

فیک : بین راندها

ادامه ی پارت ۱۹۵

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط