{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرشو می‌خواستم،

خاطرشو می‌خواستم،
خیلی!دلم می‌رفت برای همه‌چیزش...
برای دیوونه بازیاش، برای بی حوصلگیاش، برای خستگیاش، برای همه‌ی چیزایی که به اون ربط داشت!
حتی حرف زدنِ عادیشم هوش و حواسمو می‌بُرد!
گفتم حرف زدنش؟آخ از حرف زدنش! یک جور با مزه ای بود،
وقتی عجله داشت یه چیزیو تعریف کنه، وقتی هول هولکی حرف می‌زد و کلماتو پس و پیش می‌گفت و جمله‌هایی می‌ساخت که فقط خودم و خودش سردرمی‌آوردیم ازشون، وقتی که با ذوق و شوق اتفاقای روزمره ی روزگارشو جوری برام تعریف می‌کرد که حس می‌کردم خودم اون‌جا بودم و وقتی که صداشو صاف می‌کرد که برام شاملو بخونه و فروغ...
عاشقش بودم!
یه وقتایی که خیلی خسته می‌شد و حالش خوب نبود، یا وقتایی که از عالم و آدم دلگیر می‌شد، می‌گفت من دیگه مُرده شدم و من می‌مُردم برای همین مُرده شدم گفتناش حتی!
خوب یادمه هنوز! هربار از سر دیوونگی ازش می‌پرسیدم اگه یه روز من برم چی؟ اگه نباشم چی؟
و اونم چشماش مثلا از تعجب گرد می‌شد و بی اینکه مکث کنه می‌گفت:
مُرده می‌شم خب!
و منِ اون موقعا باور داشتم که حقیقته، که بی من نمی‌تونه، که بی اون نمی‌تونم...
گذشت و یه روزیم با من نتونست و رفت؛
خیالی نیست! نه من بی اون مُردم، نه اون بی من زنده نموند اما این روزا، گاهی وقتا که یادش میفتم، با چشمایی که بی‌اجازه ابری می‌شن و بارونی،
رو به جای خالیش میگم:
تو بی من خوبی اما من...
دارم کم کم مُرده میشم بی تو!
#طاهره_اباذری_هریس
دیدگاه ها (۳۰)

اونجا که میگه: « ای که به رنجام رنگِ امیدی...»امیدوارم یکی ب...

خوشبخت بودن خیلی چیزِ پیچیده‌ای نیست...فقط باید حالِ دلت خوب...

نزار قبانی جایی میگه:عقل،عقلِ من است و فکر تویی...قلب،قلبِ م...

صبح بخیر به کسانی که با وجودِ همه چیز هنوز لبخند رو لباشون د...

I found you again- part 6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط