عشق مثلثی قسمت اول
عشق مثلثی: قسمت اول
من یه بچه بودم که پدری نداشت ووبا مادرم زندگی میکردمهمیشه تحقیر میشد ولی کوسه قوی داشتم کوسه کنترلعناصر وکنترل صدا
روداشتم
من هیچ دوستی نداشتم یروز بخاطر شوغل مادرم مجبور شدیم بریم یه جای دیگه بریم من مشکلی نداشتم پس نقل مکان کردیم مدرسمون تقیر دادم
گذرزمان:
چند ساعت بعد رسیدیم به مکان جدید خونه خوبی داشتیم مادرم گفت چطوره بری یکم بگردی وبا اینجا آشنا بشی تامن کارای لازم خونه روبکنم
من:باشه مامان
منه ۸ ساله رفتم و مکان هارو دیدم زیاد دور نشدم
دستم توجیبمبودبایه آبنبات تو دهنم که الان تموم شد
داشتم از یه پارک رد میشدم که دیدم یه پسره باموهای کاراملی داشت یه پسر با موهای سبز رو ازیت میکرد
من یاد خودم افتادم که هیچ دوستی نداشتم میخواست بهش انفجار بزنه از اونجایی که نصف موهام رو صورتم بود ودستمو برای دفاع ازش گرفته بودم جلوی انفجار موهام یکمش سوخت بادستم
ولی از اونجایی که همیشه تمرین میکردم که مقاوم از درد باشم مثلا:دستمو میسوزندم یامشتمیزدم به دوار تا مقام بشم دردی هس نمیکردم
پسره مو کاراملی:هی تو کدوم نفله ایی هستی
دوستاش:باکوگو فکر کنم دوست دکوعهاونم باید جزغاله کنی من عصبی شدم یه قیافه ترسناک گرفتم
چون عصبی بودم حواسم نبود وهوارو ابری کردم فقط تیکه ایی که من بودم آسمون ابری شد
من :هی احمقا دفعه بعد به کسی صدمه بزنید بارد وبرق خشکتون میکنم ویدون رد وبرق خورد کنار رفیقاش اونا از درس به باکوگو میگفتن بیا بریم
باکوگو:هی نفله من به اون کاری نداشتم تقسیر خودشه
بعدشم من فرار نمیکنم برام مهم نیست خوشک شم
اینو بدون من از هیچ کس شکست نمیخورم
من:جدی ولی از این پسر شکست خوردی
باکوگو:عصبانی شد چی زرزر میکنی
من:اره شکست خوردی شاید نتونم بهت آسیب بزنم
ولی اگه احساساتت کنترلتکنن وبه یکی حسادت کنی همین میشه
باکوگو بازم میخواست بهم انفجار بزنه
که دید من کل دستم از اول خونی بوده
بعد به رفیقاش گفت بریم
هوا دوباره صاف شد من روب پسر موسبز حالت خوبه
پسره موسبز:اره ببینم زخمی شدی
من:مهم نیست بدتر ازیناهم دردحس کردم
پسرموسبز:گریش گرفت گفت اینا همش تقسیر منه
من :نگران نباش راستی اسمت چیه؟
پسره موسبز:میدوریا ایزوکو
من:پس اسمت میدوریاعه منم ایومی هستم بیا دوستای خوبی برای هم شیم باشه
میدوریاچشماش برق زد گفت:دوست شیم؟
من :اره مگه مشکلی داره
میدوریا:نه اصلا ولی چرا میخوای بامن دوست شی
آخه من کوسه ندارم
من:مهم نیست بازم میخوام باهات دوست شم
راستی من تازه به اینجا امدم میتونی اینجارو به من نشون بدی
میدوریا:حتما چرا که نه
بعد چند ساعت کل جاها و به من نشون داد نزدیک غروب بود من:ای وای میدوریا ممنونم من باید برم خدافظ فردا تو مدرستون ثبت نام میکنم بای بای
ادامه قسمت بعد............ آنقدر فکر کردم پدرم در آمد هالا نوبت باکودکو هست
پارت بعد؟
من یه بچه بودم که پدری نداشت ووبا مادرم زندگی میکردمهمیشه تحقیر میشد ولی کوسه قوی داشتم کوسه کنترلعناصر وکنترل صدا
روداشتم
من هیچ دوستی نداشتم یروز بخاطر شوغل مادرم مجبور شدیم بریم یه جای دیگه بریم من مشکلی نداشتم پس نقل مکان کردیم مدرسمون تقیر دادم
گذرزمان:
چند ساعت بعد رسیدیم به مکان جدید خونه خوبی داشتیم مادرم گفت چطوره بری یکم بگردی وبا اینجا آشنا بشی تامن کارای لازم خونه روبکنم
من:باشه مامان
منه ۸ ساله رفتم و مکان هارو دیدم زیاد دور نشدم
دستم توجیبمبودبایه آبنبات تو دهنم که الان تموم شد
داشتم از یه پارک رد میشدم که دیدم یه پسره باموهای کاراملی داشت یه پسر با موهای سبز رو ازیت میکرد
من یاد خودم افتادم که هیچ دوستی نداشتم میخواست بهش انفجار بزنه از اونجایی که نصف موهام رو صورتم بود ودستمو برای دفاع ازش گرفته بودم جلوی انفجار موهام یکمش سوخت بادستم
ولی از اونجایی که همیشه تمرین میکردم که مقاوم از درد باشم مثلا:دستمو میسوزندم یامشتمیزدم به دوار تا مقام بشم دردی هس نمیکردم
پسره مو کاراملی:هی تو کدوم نفله ایی هستی
دوستاش:باکوگو فکر کنم دوست دکوعهاونم باید جزغاله کنی من عصبی شدم یه قیافه ترسناک گرفتم
چون عصبی بودم حواسم نبود وهوارو ابری کردم فقط تیکه ایی که من بودم آسمون ابری شد
من :هی احمقا دفعه بعد به کسی صدمه بزنید بارد وبرق خشکتون میکنم ویدون رد وبرق خورد کنار رفیقاش اونا از درس به باکوگو میگفتن بیا بریم
باکوگو:هی نفله من به اون کاری نداشتم تقسیر خودشه
بعدشم من فرار نمیکنم برام مهم نیست خوشک شم
اینو بدون من از هیچ کس شکست نمیخورم
من:جدی ولی از این پسر شکست خوردی
باکوگو:عصبانی شد چی زرزر میکنی
من:اره شکست خوردی شاید نتونم بهت آسیب بزنم
ولی اگه احساساتت کنترلتکنن وبه یکی حسادت کنی همین میشه
باکوگو بازم میخواست بهم انفجار بزنه
که دید من کل دستم از اول خونی بوده
بعد به رفیقاش گفت بریم
هوا دوباره صاف شد من روب پسر موسبز حالت خوبه
پسره موسبز:اره ببینم زخمی شدی
من:مهم نیست بدتر ازیناهم دردحس کردم
پسرموسبز:گریش گرفت گفت اینا همش تقسیر منه
من :نگران نباش راستی اسمت چیه؟
پسره موسبز:میدوریا ایزوکو
من:پس اسمت میدوریاعه منم ایومی هستم بیا دوستای خوبی برای هم شیم باشه
میدوریاچشماش برق زد گفت:دوست شیم؟
من :اره مگه مشکلی داره
میدوریا:نه اصلا ولی چرا میخوای بامن دوست شی
آخه من کوسه ندارم
من:مهم نیست بازم میخوام باهات دوست شم
راستی من تازه به اینجا امدم میتونی اینجارو به من نشون بدی
میدوریا:حتما چرا که نه
بعد چند ساعت کل جاها و به من نشون داد نزدیک غروب بود من:ای وای میدوریا ممنونم من باید برم خدافظ فردا تو مدرستون ثبت نام میکنم بای بای
ادامه قسمت بعد............ آنقدر فکر کردم پدرم در آمد هالا نوبت باکودکو هست
پارت بعد؟
- ۴.۴k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط