خاطرات یک پدر:
خاطرات یک پدر:
صبح دیرم شده بود همسرم با مهربانی بهم گفت :اگر میتونی 100،000 تومن بده
برای کمک به مدرسه دخترمون، منم تحت تاثیر قرارگرفتم دادم
و خوشحال از یک کار فرهنگی ، بعد ازظهرش دخترم پرید بغلم
و گفت :بابت 50،000 تومنی که به مدرسه کمک کردی ممنونم…
بعد از نیم ساعت پیامک از طرف مدرسه اومد:
این به عنوان رسید مبلغ 20،000تومان کمک به مدرسه میباشد ..!!!
خانواده نیستن که… راهزنن!!!
صبح دیرم شده بود همسرم با مهربانی بهم گفت :اگر میتونی 100،000 تومن بده
برای کمک به مدرسه دخترمون، منم تحت تاثیر قرارگرفتم دادم
و خوشحال از یک کار فرهنگی ، بعد ازظهرش دخترم پرید بغلم
و گفت :بابت 50،000 تومنی که به مدرسه کمک کردی ممنونم…
بعد از نیم ساعت پیامک از طرف مدرسه اومد:
این به عنوان رسید مبلغ 20،000تومان کمک به مدرسه میباشد ..!!!
خانواده نیستن که… راهزنن!!!
- ۱.۲k
- ۲۷ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط