{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را
نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را
چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را
دیدگاه ها (۶)

عمری به هر کوی و گذرگشتم که پیدایت کنماکنون که پیدا کرده‌امب...

نذر کرده ام امشب یک تسبیح را تا آمدنت بچرخانم ُ لب👄 به لب👄 ...

نگاهم میکنی هر روزتو چون یک عادت مبهمکه این چشمان زیبا را نم...

به مخلوقان خود بخشید آن چشمان زیبا راکه دنیا بنگرند وان حوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط