{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلــــــــم میـــخواهد،

دلــــــــم میـــخواهد،
از زمان فرار کنـــــم ...

بازگردم به قبرستانــــــــے از خاطراٺ ...
و به یاد آورم
لحظہ به لحظہ احساساتم را...!

بازهم بخندم ...

بـــــے توجه ب آدمها
بی بهانــــــه گوشه اۍ بنشینم،

زانوهایم را در آغوش بگیرم و
بغض هایم را رها کنم ...

سکوت را بشکـــــنم...
حرف بزنـــــم... همه چیز رابگویـــــم ...
کودکے باشم که حرفی در دلش نمیماند ...

گاه مغرور باشم ...!
و کسی باشد که خواستار شکستن حریمم شود...

تنها نباشم ...

بگذرم از تمام مشکلاٺ ...
از تمام خاطراٺ ...
از تمام لحظات وجودٺ ...

بی آنکہ ،
دلــــــــــم پر از بغـــــض هایی شود،
که تا ابد در گلویم میمانند...

و با بهانه ای کوچک،
دلم بارانی شود ...
و چشمان نمناکم،
ب آرامی به خواب روند ...

دلم تمام لحظات بودن را میخواهد...
تمام خنده ها را...
تمام دنیایی را،که اندکی بیش دوام نداشت ..

اما ...

عقربه هاے ساعت سرنوشٺ من ،
همه شکستـــــہ اند ...
و زندگــــــــــے من،
متوقـــــف شده است ...
مینشینم رو به ساعـــــت
و به آرزوهایــــــــــے مینگرم،
که به مرور،
مثل این عقربــــــــــه ها
از بین رفتــــــــــہ اند.
دیدگاه ها (۷)

چند روزيست همه دلگیرند از من . . . دلیل میخواهند . ...

مــَن بـَدم ... !!تو خـــــــــوب بــاش... !!دیگـــر ســُراغ...

مدام دلت را مے شکنند ... سکوت مے کنے ... هیچ نمے گویے ... حت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط