دلــــــــم میـــخواهد،
دلــــــــم میـــخواهد،
از زمان فرار کنـــــم ...
بازگردم به قبرستانــــــــے از خاطراٺ ...
و به یاد آورم
لحظہ به لحظہ احساساتم را...!
بازهم بخندم ...
بـــــے توجه ب آدمها
بی بهانــــــه گوشه اۍ بنشینم،
زانوهایم را در آغوش بگیرم و
بغض هایم را رها کنم ...
سکوت را بشکـــــنم...
حرف بزنـــــم... همه چیز رابگویـــــم ...
کودکے باشم که حرفی در دلش نمیماند ...
گاه مغرور باشم ...!
و کسی باشد که خواستار شکستن حریمم شود...
تنها نباشم ...
بگذرم از تمام مشکلاٺ ...
از تمام خاطراٺ ...
از تمام لحظات وجودٺ ...
بی آنکہ ،
دلــــــــــم پر از بغـــــض هایی شود،
که تا ابد در گلویم میمانند...
و با بهانه ای کوچک،
دلم بارانی شود ...
و چشمان نمناکم،
ب آرامی به خواب روند ...
دلم تمام لحظات بودن را میخواهد...
تمام خنده ها را...
تمام دنیایی را،که اندکی بیش دوام نداشت ..
اما ...
عقربه هاے ساعت سرنوشٺ من ،
همه شکستـــــہ اند ...
و زندگــــــــــے من،
متوقـــــف شده است ...
مینشینم رو به ساعـــــت
و به آرزوهایــــــــــے مینگرم،
که به مرور،
مثل این عقربــــــــــه ها
از بین رفتــــــــــہ اند.
از زمان فرار کنـــــم ...
بازگردم به قبرستانــــــــے از خاطراٺ ...
و به یاد آورم
لحظہ به لحظہ احساساتم را...!
بازهم بخندم ...
بـــــے توجه ب آدمها
بی بهانــــــه گوشه اۍ بنشینم،
زانوهایم را در آغوش بگیرم و
بغض هایم را رها کنم ...
سکوت را بشکـــــنم...
حرف بزنـــــم... همه چیز رابگویـــــم ...
کودکے باشم که حرفی در دلش نمیماند ...
گاه مغرور باشم ...!
و کسی باشد که خواستار شکستن حریمم شود...
تنها نباشم ...
بگذرم از تمام مشکلاٺ ...
از تمام خاطراٺ ...
از تمام لحظات وجودٺ ...
بی آنکہ ،
دلــــــــــم پر از بغـــــض هایی شود،
که تا ابد در گلویم میمانند...
و با بهانه ای کوچک،
دلم بارانی شود ...
و چشمان نمناکم،
ب آرامی به خواب روند ...
دلم تمام لحظات بودن را میخواهد...
تمام خنده ها را...
تمام دنیایی را،که اندکی بیش دوام نداشت ..
اما ...
عقربه هاے ساعت سرنوشٺ من ،
همه شکستـــــہ اند ...
و زندگــــــــــے من،
متوقـــــف شده است ...
مینشینم رو به ساعـــــت
و به آرزوهایــــــــــے مینگرم،
که به مرور،
مثل این عقربــــــــــه ها
از بین رفتــــــــــہ اند.
- ۱۸۵
- ۱۰ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط