{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزگاری خانه هامان سرد بود

روزگاری خانه هامان سرد بود
بردن نفت زمستان درد بود
يک چراغ والور و يک گرد سوز
زيرکرسی با لحافی دست دوز

خانواده دور هم بودن همه
در کنار هم می آسودن همه
روی سفره لقمه نانی تازه بود
روی خوش درخانه بی اندازه بود

آن قديما عاشقی يادش بخير
عطر و بوی رازقی يادش بخير
عصر پست و تلگراف و نامه بود
روزگار خواندن شه نامه بود

دیدگاه ها (۳)

جرم منخواستن دختر ارباب دِه استمادر این جرم شبی بی پسرت خواه...

کاش گلدان پشت پنجره ات بودم...!!!هی زرد می شدمهی غصه میخوردی...

از انتظار خسته‌ام اما هنـــوز هم باز است درب خانه‌ی افسرده ا...

.چای که آوردی خودت هم بنشینمن چای قندپهلو دوست دارم...🍃

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط