{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با شعری آمده ام ،

با شعری آمده ام ،
با کمی سکوتِ شب های برفی...
این چشم ها دیگر
تابِ چله نشینی باران را ندارند.
یادت هست؟
همه ی شعرهایم
می خواستند "تو" باشند
زیر برف راه بروند
بخندند
و بسرایند:
که آسوده باش
من فقط کمی بی قرارم...
اینبار که آمدم
خشکسالیِ چشم هایم را
پشت در می گذارم
انگشت هایت را
در باغچه می کارم...
فردا
مچاله ی زمین را
مشت مشت بیرون می کشم !
دیدگاه ها (۲۸)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮._ داری..چیکار.......

با شعری آمده ام ،با کمی سکوتِ شب های برفی...این چشم ها دیگرت...

با شعری آمده ام ،با کمی سکوتِ شب های برفی...این چشم ها دیگرت...

#دکلمههمه‌چیز از چشم‌های تو شروع شد...از آن لحظه که نگاهم بی...

ادامه پارت ۱۹۴

ترجمه‌ی شعرهایی از برهان برزنجی

ᴘᴀʀᴛ17

آیت‌اله سلطانیان شاعر ایلامی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط